درباره ما

<-BlogAbout->
جستجو

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
کاربردی


کسانی که واقعا ازته دل با این انقلاب هستندخواهشمندیم این وصیت نامه رو بخوانند.

 

وصیت نامه شهید ناصر کاظمی

در مکتب اسلام هر مسلمان موظف است وصیت‌نامه‌ای از خود برجای گذارد. البته تا آنجا که یادم هست تاکنون چندین وصیت‌نامه نوشتم که متأسفانه به علّت اینکه سعادت شهادت نداشتم آنها قدیمی شده است و این وصیت‌نامه جدیدم است. البته اینجانب معتقدم هر که هر کاری کرده و هر نوشته‌ای که جمع‌آوری کرده باشد، با خود به آن دنیا خواهد برد و آن پروردگار یکتا است که باید قضاوت کند. شاید بیش از دو سال است که آمادگی شهادت را، به نظر خودم دارا می‌باشم ولی نظر خودم اصلاً شرط نیست نظر خداوند تبارک و تعالی شرط است.

وصایایم را به ترتیب ذیل ذکر می‌نمایم امید است که تمام دوستان مومن و معتقد در آخرت شفاعت ما را بنمایند.

1- تنها مکتب رهایی بخش مستضعفین از دست مستکبرین، مکتب انقلابی اسلامی می‌باشد.

2- برای این که در این دنیای زودگذر گرفتار انحراف نفس نشوید، همیشه به یاد خدا باشید.

3- جهت ادامه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و متصل شدن به انقلاب جهانی حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) همیشه سراپا گوش به فرمان امام و یاران صدیق و مومن امام که عملاً در خدمت انقلاب و اسلام عزیز بوده‌اند، باشید.

4- ماهی یک بار به قبرستان شهدا بروید و درس مبارزه و ایثار و گذشتن از دنیا و پیوستن به شهدای صدراسلام را فرا گیرید.

5- سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا حد امکان از نظر عقیدتی، سیاسی و نظامی تقویت نمایید و به خصوص سپاه را در یک سازماندهی واحد و طی یک ضوابط واحد در سراسر مملکت بسط دهید.

6- از اینکه کاری اشتباه انجام داده‌اید از گفتن آن ابا نداشته باشید.

7- سیاستمداران همیشه باید از افرادی مخلص و صادق و با تقوا باشند تا بتوانند سیاست مکتب اسلام را پیاده نمایند.

8- سعی را بر جذب نیروهای جوان نه دفع آنان.

9- سعی کنید تحمل عقیده مخالف را داشته باشید مانند شهید مظلوم آیت‌الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی.

10- از اختلافات داخلی به خاطر رضای خدا و خون شهدای انقلاب اسلامی بپرهیزید.

11- سعی شود که قانون اسلام در مورد همه بطور یکسان اجرا شود و فرقی بین یک فرد عادی و سپاهی و روحانی و دولت‌مرد نباشد و امید است که مسئله زمین بنفع مستضعفین در حکومت اسلامی حل شود و دنیا ما را در این مورد الگو قرار دهد.

12- اگر کسی مسئول شد موظف است که بر کار زیردستان خود تا حد امکان و توان نظارت نماید و گرنه باید از آن مسئولیت کنار رود.

13- سعی شود که در سه وزارتخانه، آموزش و پرورش وزارت کشور و وزارت امور امورخارجه بهترین و مکتبی‌ترین افراد وارد شوند و اگر چنانچه در این سه وزارتخانه مسامحه شود مسئولین در پیشگاه خدا و امت، مسئول خواهند بود.

14- زندان جمهوری اسلامی باید دانشگاه باشد و سعی شود اصلاً ساختمان‌هایی که جدیداً جهت احداث زندان ساخته می‌شود با معیار کاملاً اسلامی باشد و بهترین و مکتبی‌ترین افراد بازجو و زندانیان باشند.

15- برای موفقیت در کردستان باید صفوف ضد انقلاب از مردم جدا شود با ضدانقلاب با قاطعیت و با مردم محروم و مستضعف کرد با مهربانی هرچه تمام‌تر رفتار شود.

16- از تهمت ‌زدن بدون علم و آگاهی به دیگران شدیداً پرهیز کنیم.

17- اگر چنانچه جنازه‌ام پیدا شد در بهشت‌زهرا خاک نمایید.

18- تمام اموالم به بی‌بضاعت‌های واقعی طی تشخیص همسرم و خواهرم و برادرم تقسیم شود.

در پایان این نکاتی را که تذکر دادم هر کسی در رابطه با مسئولیتش جهت رضای خدا اگر درست است اجرا نماید و گرنه اجرا ننماید. در آخر خودم به این نتیجه رسیده‌ام که تمام اعضاء خانواده‌‌ام کاملاً آماده شهادتند بخصوص همسرم و خواهرم و مادرم و برادرانم و پدرم آمادگی دارند; امید است که همگی مرا حلال بنمایند.


 به گزارش تا شهدا؛ شهدای مبارزه با پژاک از جمله شهدایی هستند که مظلوم و غریب واقع شده‌اند. کسانی که امنیت امروز مرزهای جمهوری اسلامی مرهون خون آنان است و در گمنامی روز‌ها و شب‌هایشان را با جهاد گذراندند. شهید سعید قهاری از جمله این سرداران شهید است که در مرزهای شمال غربی کشور بعد از سی سال سابقه فرماندهی عملیاتی سپاه در درگیری با گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید. از جمله مسئولیت‌های او می‌توان به فرمانده لشکر سه مخصوص نیروی زمینی (حمزه سید الشهدا)، جانشین فرمانده سپاه همدان، جانشینی تیپ انصار الرسول (ص) در شاخ شمیران و اورامانات، فرماندهی سپاه و تیپ مریوان و قائم‌مقامی قرارگاه شهید شهرامفر در سنندج اشاره کرد.

فرحناز رسولی همسر سردار شهید حاج سعید قهاری ۲۲ سال زندگی مشترک با او داشته است و حالا او را اینگونه معرفی می‌کند: این شهید جزو شهدایی است که گستردگی خدمت بالایی دارد. در ده شهر و پنج استان خدمت کرده و اهم خدمتش هم در کردستان و آذربایجان بوده است. در زمان خودش و بعد از شهید بروجردی به مسیح شماره دو کردستان معروف شد. چون هم زمان جنگ در کردستان بود و هم بعد از جنگ با حزب درگیر بود. زیرا بعد از شهید بروجردی از کسانی بود که عملیات‌های پارتیزانی با احزاب کرد در کردستان داشت و دائم با آن‌ها درگیر بود. آخرین مسئولیتی هم که داشت، فرمانده لشکر سه نیرو مخصوص سیدالشهدا (ع) در ارومیه بود. او در عملیات پاکسازی مناطق مرزی در چهارم اسفندماه ۱۳۸۵ به شهادت رسید.

از سال‌های جنگ تحمیلی بگویید. سال ۶۳ وقتی ازدواج کردید هنوز نیمی از سال‌های دفاع مقدس باقی مانده بود. در آن روز‌ها زندگیتان چطور بود؟


سال اول ازدواجمان در سنقر که شهر خودم است زندگی می‌کردیم. درست است که آنجا وطن من بود اما من در ناامنی کامل بودم. هیچ امنیتی نداشتم. به خاطر اینکه از زندگی پدر و مادر خارج شدم و رفتم در زندگی شهید قهاری. زندگی این شهید یک خانه سازمانی در حاشیه و کنار شهر بود که تازه ساخته شده بود. این خانه فاقد هر نوع امکانات بود. یک شهرستان کوچک را در سی سال گذشته ملاحظه بفرمایید که تازه ساخته شده باشد. نه آسفالت داشتیم، نه تلفن، و نه نرده و پنجره که امروزه همه روستا‌ها دارند. یک تلویزیون سیاه و سفید کوچک داشتیم که اکثر اوقات هم خراب می‌شد و برفک داشت و کسی نبود آنتن و این چیز‌ها را تعمیر کند. من‌‌ همان جا فرزند اولم بنت الهدی را به دنیا آوردم.




ما یک سال در سنقر ماندیم. اما تمام این مدت را شهید آن‌جا نبود. شهید قهاری قبل از اینکه با بنده ازدواج کند دو سال در سنقر بود اما بعد از ازدواج با من فقط چند ماهی آنجا بود. بعد من را آنجا تنها گذاشت و خودش به عنوان فرمانده سپاه جوانرود معرفی شد. جوانرود هم یکی از بخش‌های مرزی محروم استان کرمانشاه بود. اما امروزه شهرستان شده و یک شهر توریستی دارد. بازار و بازارچه دارد و مردم در آنجا خرید می‌کنند. ولی زمانی که ما زندگی می‌کردیم یک بخش مرزی محرومی بود. مردم کرد اهل تسنن آنجا زندگی می‌کنند. در سنقر ماندیم تا اینکه من زایمان کردم و بچه چهار ماهه شد. بعد همسرم آمد و من را به جوانرود برد. وقتی که زایمان کردم، خواست خدا بود که ایشان یک بار آمد برای مرخصی و به زایمان من برخورد. یعنی عمدا نیامد که وقتی من می‌خواهم زایمان کنم رسیدگی کند. اتفاقی بود. ایشان دو روز پیش من بود و دوباره رفت منطقه و تا ۴۰ روز نیامد. بچه که چهار ماهه شد، ما دوباره وسایلمان را جمع کردیم، رفتیم جوانرود. البته ایشان زیاد به جوانرود رفتن ما راضی نبود و می‌گفت می‌ترسم اذیت شوی. آنجا یک بخش محرومی است. آلوده است. آب ندارد. ولی من خودم خیلی اصرار داشتم که آنجا بروم. دیدم من الان اینجا تنها بایستم چه کار کنم. حداقل بروم آنجا که این بنده خدا مدام در این مسیر در حال رفت و آمد نباشد. تلفن هم نبود که ارتباطی داشته باشد. جوانرود اولین شهر مرزی بود که من رفتم. حدود دو سالی آنجا زندگی کردم.

ماجرای مجروحیت در کربلای۵
 
ایشان جبهه جنوب هم رفتند؟

از فرماندهان کردستان بود اما در برخی عملیات‌های جنوب شرکت می‌کرد. مثل عملیات کربلای۵ در شلمچه. تا عملیات شروع شد تعدادی از بچه‌های عملیاتی که اطراف خودش بودند را برداشت و رفت کربلای پنج. در کربلای پنج مجروح شد. من نمی‌دانستم که به او در عملیات چه گذشته و کی به خانه می‌آید، یک روز زنگ زدند و من رفتم در را باز کردم. دیدم شهید قهاری از در که آمد تو، یکی از دستانش در آستین بلوزش نیست. جمع کرده و دستش را بسته. خیلی عادی آمد تو. من سوال کردم دستت چی شده؟ چرا توی آستین بلوزت نیست؟ گفت چیزی نیست. یک کمی مجروح شدم که الان خوب شده. من هم فکر کردم واقعا چیزی نیست. بعد دیدم نشست و خیلی هم درد داشت و اصلا حالش مناسب نبود. ولی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد که من مجروح شده‌ام. دیدم زنگ زد از بهداری سپاه بچه‌ها برای پانسمان آمدند. وقتی که زخم را باز کردند، دیدم که قسمت کمر و دنده‌هایش پر از ترکش است و زخم بزرگی آنجا هست. طوری که روی دستش اثر گذاشته بود که نمی‌توانست دستش را آویزان کند و آن را جمع کرده بود. گفتم پس چرا شما گفتی چیزی نیست؟ گفت شما نمی‌دانی. در آنجا نبودی که ببینی بچه‌ها چطور تکه تکه شدند. نمی‌دانی چه کسانی شهید شدند. من رویم نمی‌شود بگویم مجروح شده‌ام.

شما اطلاع داشتید که ایشان رفت جنوب؟

بله؛ وقتی می‌رفت گفت. اما من جزئیات قضیه را نمی‌دانستم که عملیاتی به این گستردگی در پیش است. گفتم این‌ها همیشه رزمنده‌اند و جنوب هم برای جنگ می‌روند. اما عملیاتی به این گستردگی که ما چقدر شهید دادیم و چقدر از بچه‌های سپاه صدمه دیدند را نمی‌دانستم. این سومین مجروحیت ایشان بود.
رفت بیرون نان بخرد تا دو ماه به خانه بازنگشت/شرکت در حماسه والفجر۱۰



دیگر چه عملیات‌هایی شرکت کرده بودند؟

بعد از جوانرود ایشان به عنوان فرمانده سپاه و تیپ پاوه معرفی شد. در پاوه سال ۶۶، عملیات والفجر ۱۰ شرکت داشت، من هم آنجا ساکن شدم. آن زمان یک فرزند داشتم. رفتم در پاوه مستقر شدم. یک خانه خیلی ابتدایی و قدیمی وسط حیاط سپاه بود که هر کس فرمانده سپاه می‌شد خانواده‌اش را به خاطر امنیت بیشتر به آنجا می‌برد. در واقع انبار سپاه بود که ما زمان جنگ از آن به عنوان خانه استفاه می‌کردیم. صبح تا غروب که من با یک بچه درخانه تنها بودم، مونس من فقط موش‌ها شده بودند. به دلیل اینکه من بالا زندگی می‌کردم و پایین هم انبار سپاه بود و زمان جنگ هم کسی فرصت نداشت بیاید آنجا را تمیز و بازسازی کند و موش داشت. یعنی خانه ما پر از موش بود. هر چه سم استفاده می‌کردم این مشکل حل نمی‌شد. حدود یک سال و نیم یا دو سال من با همین منوال در آنجا زندگی کردم.

عملیات والفجر ۱۰ که شد، من نمی‌دانستم عملیات است. ایشان اتفاقی یک روز جمعه خانه بود. یک نانوایی هم در حیاط سپاه بود که من گفتم حاجی امروز که جمعه است و شما خانه هستید، خوب است که بروید یک نان تازه بگیرید که ما یک بار نان تازه بخوریم. ایشان بلند شد برود نان تازه بگیرد. اصلا به من نگفت که عملیات است و من باید بروم عملیات. وقتی می‌خواست برود نگفت. شاید عملیات جلو افتاده بود و خودش هم نمی‌دانست. رفت نان بگیرد و دیگر تا دو ماه خبری از او نشد. وقتی که ایشان نیامد و نیامد، من زنگ زدم به محل کارش. گفتم حاجی رفته بود نانوایی نان بخرد اما تا الان نیامده. گفتند فلانی رفت برای عملیات والفجر۱۰. من هم ساعت دو بود که تلویزیون را روشن کردم و دیدم که گفتند فلان منطقه عملیات شده است. در این دو ماه، پاوه هم شهری مرزی بود و به شدت از طرف بعثی‌ها تهدید می‌شد.

در بمباران ساختمان سپاه پاوه، جوی خون روان شده بود

تهدید کرده بودند که ما می‌خواهیم پاوه را بمباران شیمیایی کنیم. ۷۰ درصد مردم بومی پاوه هم آنجا را ترک کرده بودند و رفته بودند اطراف روستا‌ها و باغ‌های اطراف. آن خانواده‌های سپاهی هم که در خانه‌های سازمانی ساکن بودند و غیر بومی بودند بیشترشان رفتند و فقط دو سه خانواده مانده بود. من هم با یک بچه در این خانه تک و تنها بودم. زن آقای فرماندار هم با دو تا بچه مانده بود. هواپیما‌ها آمدند که شهر را بمباران کنند، سپاه و بسیج را نشان کردند. یعنی آنجایی که ما به عنوان جای امن رفته بودیم که زندگی کنیم بمباران کردند. من هم با یک بچه در خانه بودم و تمام خانه شده بود، ترکش و دود و شیشه. نمی‌توانستم تکان بخورم. یعنی بچه‌ام را که در فاصله دو متری من بود نمی‌توانستم ببینم و پیدایش کنم. فقط صدای گریه‌اش را می‌شنیدم. آن قدر شیشه و ترکش زیر پای من بود که نمی‌توانستم قدم بردارم و بروم بچه را بیاورم. یعنی ایستادم ده دقیقه‌ای تا این دود‌ها از بین برود تا بچه را پیدا کردم که گریه نکند. حاج سعید رفته بود منطقه و نمی‌دانست این بلا سر ما آمده. ما اینجا زیر بمباران بودیم و خود ایشان هم در عملیات. یک ساعتی طول کشید که یکی از نگهبان‌ها بعد از یک ساعت آمد بالا و احوال من را پرسید و گفت شما با این بچه اینجا هستید، مشکلی برایتان پیش نیامده؟ من هم خندیدم و گفتم شما خیلی دیر آمدید. اگر من مجروح شده بودم تا الان تمام خون بدنم رفته بود و از بین رفته بودم. ما یک پنجره‌ای داشتیم که رو به حیاط سپاه بود. به من گفت که حاج خانم بیا حیاط سپاه را نگاه کن ببین چه خبر است. به همین خاطر نیامدم. وقتی که من نگاه کردم، دیدم جوی خون آنجا روان شده. خیلی از برادران شهید شده‌اند. خیلی‌ها مجروح شده‌اند. دیگر خجالت کشیدم که به دژبان گفتم شما چرا دیر آمدید. خواست خدا بود که من با یک بچه آنجا شهید نشدیم و توفیق نداشتیم. به هر حال آن خانه دیگر قابل نشستن نبود.




سال ۶۶ صدام کرمانشاه را به شدت بمباران کرد/ بالا‌ترین آمار جانباز خانم را کرمانشاه داشت

بچه‌های سپاه آمدند و گفتند دیگر صلاح نیست شما در این خانه بمانید. ما باید شما را انتقال دهیم کرمانشاه، مرکز استان. من قبول نکردم. گفتم من صحیح و سالمم چرا باید بیایم؟ همین جا خانه را تمیز می‌کنم و زندگی‌ام را ادامه می‌دهم. اصرار کردند. گفتم من سالم و سرحال هستم. دوست دارم من را ببرید بیمارستان کمک کنم. در بیمارستان پر شده بود از بچه‌های مجروح سپاه و مردم بومی. می‌گفتند اصلا به هیچ وجه صلاح نیست. شهر ناامن است. امکان دارد دوباره بمباران شود. باید شما را ببریم کرمانشاه. آن‌ها حریف من نشدند و آخر من را به باغ‌های کنار پاوه بردند. یک ساعتی من را در آنجا چرخاندند و وقتی که نزدیک شب شد گفتند صلاح نیست شما حتی در این باغ بمانید. ما را به زور بردند کرمانشاه. من یک همشیره داشتم که شوهر او هم سپاهی بود و کرمانشاه تنها بود. رفتم پیش او.

قسمت جالبش اینجاست که ما رفتیم کرمانشاه و مثلا به جای امن و شهر امن پناه بردیم. وقتی رفتیم کرمانشاه دیدیم تازه آنجا عملیات شروع شده. صدام در هر کوچه‌ای مثل نخود و کشمش بمب خوشه‌ای می‌انداخت. سال ۶۶ اوج جنگ بود که صدام کرمانشاه را به شدت بمباران کرد. بالا‌ترین آمار جانباز خانم را کرمانشاه داشت. من کرمانشاه هم امنیتی نداشتم. با خواهرم که در آن خانه استیجاری بودیم. او یک بچه داشت و من هم یک بچه داشتم. همین طور می‌نشستیم و منتظر شهادت بودیم. من تا چند روز را با همین منوال گذراندم. تا مجدد یک ماهی گذشت و خودم با ماشین کرایه‌ای و با بچه، بلند شدیم آمدیم پاوه. دوباره من در آن خانه زندگی‌ام را شروع کردم.

زندگی ما یک زندگی رزمندگی و مهاجرتی بود/ همسرم قبل از شهادت در برف‌ها با آب یخ وضو گرفت و نماز خواند

گفتید دوست نداشتید کرمانشاه بروید. به این خاطر بود که دوست نداشتید از بحبوحه جنگ دور باشید یا اینکه می‌خواستید به همسرتان نزدیک‌تر باشید؟


چند دلیل داشت. یکی اینکه می‌گفتم زندگی من اینجاست. من باید اینجا زندگی کنم تا هرچه خواست خدا باشد. می‌دانستم همسرم هم که از منطقه برمی‌گردد، می‌آید سر خانه و زندگی‌اش و از آنجا بلند نمی‌شود جای دیگر برود. من می‌بایست آنجا زندگی می‌کردم. جنگ هم که خاتمه پیدا نکرده بود. زندگی من کلا آنجا بود. یک وانت وسیله داشتیم که به محض اینکه به ایشان می‌گفتند شما نظامی هستید امروز بروید فلان شهر، ما فوری این وسایل را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم. زندگی ما یک زندگی رزمندگی و مهاجرتی بود.

شهید قهاری از فرماندهانی که بعد از شهید بروجردی عملیات‌های پارتیزانی با احزاب کرد داشت

 بعد از والفجر۱۰ کدام عملیات برای شما یا شهید قهاری، یک عملیات خاطره انگیز بوده است؟
به شهید قهاری می‌گفتند مسیح دوم کردستان، دلیلش این بود که ایشان بعد از شهید بروجردی از کسانی بود که عملیات‌های پارتیزانی با احزاب کردی در کردستان داشت و دائم با آن‌ها درگیر بود. در این عملیات‌ها ایشان خبره بود. یک نظامی به تمام معنا بود. در اوج درگیری نمازش را می‌خواند. حتی همین عملیاتی که در جهنم دره خوی منجر به شهادتش شد، آن برادرانی که در کنارش بودند، می‌گویند، در آن برف‌ها با آب یخ وضو گرفت و نماز خواند. ایشان یک شخصیت نظامی تنها نبود. یک شخصیت نظامی دینی و مذهبی خوبی بود. همه ابعاد را با هم رعایت می‌کرد. عملیات‌های ایشان را نمی‌توان نام برد زیرا درگیری با کومله، عملیات‌های از قبل تعیین شده‌ای نبود.

در عملیات مرصاد، آنقدر دستش روی تفنگ بود که انگشت‌هایش تاول زده بود


 در زمان جنگ چطور؟

عملیات مرصاد اینچنین بود. عملیات مرصاد برای خودش فلسفه خاصی دارد، سال ۶۷ امام دستور آتش بس دادند و بعد از آن منافقین حمله کردند. در آن زمان شهید در تهران داشت دوره دافوس می‌دید. به محض اینکه عملیات شروع و او مطلع شد، بلافاصله از تهران به محل عملیات رفت. یک اسلحه کلاش داشت که خودش از دشمن غنیمت گرفته بود و یک خشاب قابلمه‌ای داشت، همیشه در عملیات‌ها باید این اسلحه را به دست می‌گرفت و می‌گفت: "به این اسلحه عادت دارم و برایم خوش دست است". پس از با خبر شدن از اینکه عملیات هست، بلافاصله به منزل آمد، اسلحه‌اش را برداشت و خشاب‌هایش را آماده کرد. همیشه اسلحه‌اش آماده بود. بلافاصله رفت سر پل ذهاب و اسلام آباد، پس از چند روز برگشت خانه، اما از نظر بنیه بدنی نصف شده بود، لاغر شده بود و همه دست‌هایش تاول زده بود از او پرسیدم چرا به این شکل درآمدی؟ گفت: من هر ۴۸ ساعت یک کمپوت گیلاس می‌خوردم، ولی ایرادی ندارد و چیزی نشده است، دوباره غذا می‌خورم و مثل قبل می‌شوم.

در واقع این عملیات مرصاد طوری ترسیم شده بود که دشمن گفته بود این زمان (یعنی بعد از قطعنامه) اگر من حمله کنم هیچکس نیست روبرویم بایستد و همه نیروهای ایران را غافلگیر می‌کنیم. و منافقین تفکرشان این بوده که حالا چون امام آتش بس را پذیرفته، می‌توانند به راحتی حمله کنند، اول کرمانشاه را بگیرند، بعد همدان را و بعد هم بیایند و تهران را بگیرند. تفکرشان این بود که به راحتی می‌توانند کشور را بگیرند. در حالی که مردم خودشان جلو آمدند و دفاع کردند، خیلی از خانواده‌های سرپل ذهاب و اسلام آباد آمدند و دفاع کردند، زن‌ها بعضی با سنگ و چوب به مقابله با دشمن آمده بودند.

شهید قهاری می‌گفت در مرصاد انگار مغز منافقین را شستشو داده بودند و گفته بودند به راحتی می‌توانید کشور را بگیرید

آن زمان شما ساکن کدام شهر بودید؟

آن موقع من ساکن همدان بودم، همدان هم موقت بودم چون شهید قهاری آمده بود تهران دوره دافوس ببیند، من هم آمدم همدان یک سال بمانم (همدان شهر خود شهید بود) تا دوره شهید تمام بشود و با هم برگردیم منطقه. همینطوری هم شد ایشان بعد از اینکه دوره دافوس را تمام کرد وسیله‌هایمان را جمع کردیم و برگشتیم به مریوان زندگی را شروع کردیم. شهید در عملیات مرصاد نقش اساسی داشت. آنجا ایستاده و دفاع کرده بود و می‌گفت: سرقله که ایستاده بودم، یک مسیری بود که منافقین از آن رد می‌شدند تا به کرمانشاه بروند. می‌گفت: پشت هم و مثل گوسفند آن‌ها را می‌زدم. آنقدر دستش روی تفنگ بوده که انگشت‌هایش تاول زده بود. کل وزنش شاید ۵۰ کیلو می‌شد، می‌گفت اگر می‌خواستم بروم جایی غذا بخورم و استراحت کنم، فرصت را از دست می‌دادیم و دشمن نفوذ می‌کرد. شهید قهاری می‌گفت: انگار مغز این منافقین را شستشو داده بودند و به آن‌ها گفته بودند که بروید، هیچ کس نیست دفاع کند و به راحتی می‌توانید کشور را بگیرید. به نظر من همه رزمندگان عملیات مرصاد اینگونه دفاع می‌کردند که توانستند منافقین را برای همیشه تار و مار کنند.

در مورد موضوع پذیرش قطعنامه می‌گفت ما تابع حضرت امام هستیم

واکنش شهید قهاری نسبت به پذیرش قطعنامه چه بود؟

حضرت امام (ره) همیشه می‌فرمودند که جنگ یک نعمت است. یکی از نعمت‌هایش این بود که حس می‌کردیم به خدا، به مرگ و به شهادت نزدیک تریم. یعنی راهی هست برای شهید شدن، او هم از تمام شدن جنگ غصه می‌خورد یعنی همین عقیده را داشت و دوست داشت که پیروزی نهایی را به دست بیاورد، هرچند که ما پیروزی نهایی را به دست آوردیم و شکست نخوردیم اما می‌گفت که صدام مهره آمریکاست و به ما ظلم کرده ما باید دفاع بیشتری داشته باشیم ولی از آنجایی که امام (ره) برای ما امام و مرجع تقلید بود، می‌گفت چون حضرت امام فرموده است ما تابع حضرت امام باشیم، لکن اگر حضرت امام آتش بس نمی‌داد ما سراپا آماده بودیم برای جنگیدن و خدمت.



بعد از جنگ هم در منطقه کردستان جنگ داشتیم/شهید قهاری بعد از جنگ هم هیچ آرامش و آسایشی نداشت

برای امثال شهید قهاری با یک شغل عملیاتی جهاد بعد از تمام شدن جنگ هم ادامه داشته، کمی از بعد جنگ بگویید؟

حدوداَ سه سال ایشان فرمانده سپاه مریوان بود و ما این سه سال را در مریوان ساکن بودیم، فرزند دومم فاطمه هم در بیمارستان الله اکبر مریوان به دنیا آمد. در آن دوره من حتی برای زایمان هم به شهر خودم سنندج نرفتم. ما بعد از جنگ هم در منطقه کردستان جنگ داشتیم. در آذربایجان غربی و سیستان و بلوچستان جنگ داشتیم. الان هم در این مناطق با گروهک‌های مختلف جنگ داریم. کومله و دموکرات بعد از قطعنامه در منطقه بودند یعنی اگر بررسی کنید، می‌بینید عملیات‌های شهید قهاری در کردستان اکثرا با حزب کوموله و دموکرات بود و بیشتر عملیات‌هایش با احزاب بعد از جنگ بوده است. یعنی ایشان هیچ آسایش و آرامشی بعد از جنگ در آن منطقه نداشت. عملیات‌هایی داشت که با فرماندهان کومله و دموکرات تن به تن درگیر شده و خودش بعضی از این فرماندهان را اسیر و بعضی را به درک واصل کرده بود. این‌ها را خودش مکتوب کرده و دست نوشته‌هایش هست هنوز. هم چنین ایشان صد‌ها عملیات برون مرزی داشته است که خود من به عنوان همسر ایشان نمی‌دانستم که او به کجا می‌رود و چه می‌کند، جزئیات را نمی‌گفت و صلاح نبود که بگوید چون محرمانه بود.

بعضی از مردم از شهرهای مرزی خبر ندارند/شهید قهاری هفت سال پیش در همین مرز‌ها به شهادت رسید

شاید دیدگاه برخی از مردم این باشد که بعد از جنگ تحمیلی دیگر جنگ تمام شد و جنگی وجود ندارد، در صورتی که اینطور نبوده و نیست و هنوز هم جنگ جریان دارد. دشمن چشم دیدن جمهوری اسلامی و پیشرفت نظام اسلامی را ندارد. همین الان ببینید که آمریکا چه بازی‌هایی سر ما در می‌آورد؟! به خاطر چیست؟ به خاطر پیشرفت جمهوری اسلامی است. بعضی جا‌ها از من سوال می‌کنند که همسرت کی شهید شد و من می‌گویم اسفند ۸۵ تعجب می‌کنند، می‌گویند مگر هنوز هم ما شهید می‌دهیم؟ بعضی‌ از شهرهای مرزی دورند و اطلاعی از اتفاقاتی که در این نواحی می‌افتد، ندارند. در صورتی که شهید قهاری هفت سال پیش در سال‌های بعد از جنگ در همین شهرهای مرزی شمال غرب کشور در درگیری با پژاک شهید شد.

 


پنجشنبه یکم خرداد 1393 ساعت 0:24
شهیدابراهیم همت-شهیدناصرسیفی-شهیدطاهرعبداله زاده-علی احمدباباخاص-علی محمدباباخاص-کاک احمدباباخاص-سردارولی اله همت-

 


 

 


چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 19:29

شهید حسن زمانی سال 58 با پوشیدن لباس سپاه به جرگه ی پاسداران انقلاب (گردان 4 فتح از پادگان ولیعصر عج) پیوست .سپاه کرمانشاه و سپس پاوه اولین منطقه خدمت او به انقلاب بود . از همان جا بود که الگو و فرماندهی چون احمد متوسلیان در مسیر زندگی او قرار گرفت .


از معاونت گردان تافرماندهی محور+تصاویر


 

از همان ایام با امام و انقلاب آشنا شد . حسن دو مرتبه به خاطر پخش اعلامیه های امام دستگیر شد . اما هرگز دست از مبارزه بر نداشت .

 

 

انقلاب به پیروزی رسید . حسن موقعیت خوبی از لحاظ مالی در بازار پیدا کرده بود . اما به یکباره همه را رها کرد . سال 58 با پوشیدن لباس سپاه به جرگه ی پاسداران انقلاب (گردان 4 فتح از پادگان ولیعصرعج)پیوست .

 

سپاه کرمانشاه و سپس پاوه اولین منطقه ی خدمت او به انقلاب بود . از همان جا بود که الگو و فرماندهی چون احمد متوسلیان در مسیر زندگی او قرار گرفت .

 

زمانی که جنگ شروع شد حسن با دوستانش مشغول پاکسازی منطقه ی مریوان بود . در سال اول جنگ در این منطقه بارها مجروح شد .

 

با شکل گیری تیپ ها و لشگر ها در منطقه ی جنوب مسئولیت های حسن از معاونت گردان شروع شد . سپس فرمانده و بعد جانشین تیپ و ... تا این که مسئول محور لشگر شد .

 

 

خاطرات و حماسه های حسن زمانی هنوز در یاد فرماندهان و پیشکسوتان جنگ چون ستاره ای می درخشد .

 

در عملیات آزادی خرمشهر جانشین گردان حمزه بود . منطقه ی شلمچه رشادت آنها را به یاد دارد . آنها اولین نیروهای تهرانی بودند که به مسجد جامع خرمشهر رسیدند .

 

دی ماه سال 61 برای ازدواج با دختر یکی از بستگان به تهران آمد . مراسم بسیار ساده بود . اگر مجلس آنها رونق ظاهری نداشت اما صفا و صمیمیت در آن موج می زد .

 

 

در والفجر مقدماتی معاون تیپ ابوذر بود . در سال 62 بعد از عملیات والفجر 4 آثار پیری و شکستگی را در چهره ی او مشاهده می کردیم . در این عملیات بسیاری از دوستانش از او جدا شدند .

 

داغ سردارانی نظیر اصغر رنجبران ، مهدی خندان ، شهید حاجی پور ، شهید ورامینی ، شهید معصومی ، شهید نظام آبادی و ... حسن زمانی را پیر کرد .

 

برای عملیات خیبر بچه های گردان حمزه را به منطقه ی جفیر در نزدیکی محور عملیات آورد و برای آنها صحبت کرد.

 

 

حسن مطیع فرماندهی بود . نیروها در منطقه ی طلائیه و جزایر مجنون کار را شروع کردند .

 

طبق دستور فرماندهی و با شروع عملیات ، پل بزرگ متحرکی را جهت عبور تدارکات به سمت منطقه آورد .

 

 

دشمن با اجرای آتش سنگین و بمباران شیمیایی و با به کار گیری گارد ریاست جمهوری خود مانع پیشروی آنها شد . حسن مجروح شده بود . اما با درایت او قبل از روشن شدن هوا مجروحین و شهدا را از منطقه تخلیه کردیم.

 

لحظاتی بعد پل را به سمت جلو انتقال دادیم . وقتی برگشتیم حسن در گوشه ای آرام خوابیده بود !

 

 

با تعجب به سراغ او رفتیم . کسی که از کوههای سر به فلک کشیده ی غرب تا دشت های سوزان جنوب لحظه ای آرامش نداشت و به دنبال ادای تکلیف بود حالا آرام خوابیده بود ! پاتک عراقی ها شدید تر شده بود . آنها تا چند قدمی ما رسیده بودند .

 

 

سردار شهید حسن زمانی آرزو داشت گمنام بماند . خدا هم آرزویش را در جزایر مجنون بر آورده کرد .

 

حسن از هشتم اسفند 62 شیدای مجنون شد و در آنجا ماند . هفت ماه بعد محمد رضا تنها پسر او به دنیا آمد


چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 19:10


  شهید محمد باقر طباطبایی نژاد درسال 1341 در جنوب شهر تهران در خانواده ای روحانی متولد شد.قلم و زبان از بیان ایثارها و مبارزات ایشان ناتوان است.مبارز خستگی ناپذیر، کلامش بر دلها حکمرانی می کرد

با صدای اولین گلوله های دشمن بعثی که سکوت مرزها را در هم شکست و ضدانقلاب کوردل جدی تر از همیشه در خاک مقدس کردستان، ندای هل من مبارز سر می داد، آن بزرگوار (که یک ماه پیش از این حادثه، به عضویت سپاه در آمده بود)، پس از گذشت یک هفته از جنگ تحمیلی، همراه با عده ای دلاورمردان سپاه عازم کردستان شدند تا به وظیفه خود عمل کرده و کردستان مظلوم را از لوث وجود این یاغیان پلید، پاک سازند.

به راستی قلم و زبان از بیان ایثارها و مبارزات ایشان ناتوان است. سزاوار است تا صخره های هولناک، دره های مرگبار کردستان و ارتفاعات سر به فلک کشید ه و صعب العبور غرب، زبان گشوده، روایت شیرین سردار سرفراز و همرزمان دیگرش را نقل نمایند و سرود حماسه ها و ایثارشان را بسرایند.

ایشان در مدت هشت سال مبارزه خستگی ناپذیر در محورهای غرب کشور، با مسئولیت های متفاوت مانند مسئولیت پرسنلی ستاد غرب، فرماندهی سپاه سقز، فرماندهی سپاه باختران، فرماندهی سپاه پاوه و فرماندهی قرارگاه نصر رمضان، به دفاع از آرمانهای والای جمهوری اسلامی ایران پرداخت.


 

دیده یا شنیده نشد که کسی را برنجاند و بیازارد

شهید طباطبایی نژاد تواضع و فروتنی خاصی در کنار اخلاص و ایثارش داشت. شهامت و شجاعت، به کار بستن عقل سلیم و تجارب به دست آمده در انجام امور، علاقه شدید همسنگران و همرزمانش به ایشان و برخورد خوب و مردم داری او باعث شده بود که مردم منطقه نیز شیفته و شیدای او شوند. چیزی که آن شهید بزرگوار را به کارش دلگرم و علاقمند کرده بود،‌ عشق و ایمانی بود که نسبت به کار در کردستان داشت.

همیشه از مظلومیت افراد و فقر فرهنگی که به آنان روا داشته اند، سخن می گفت و بر احوال ایشان خون دل می خورد. هنوز خاطره زیبای آن تبسمهای شیرین و دلنشین که نشان از قلب رئوف و مهربانش داشت، در اذهان همکاران و آشنایانش باقی است.


او با قرآن مانوس بود و علاقه فراوانی به مطالعه کتابهای اعتقادی، بویژه نهج البلاغه داشت و در گفتار و کردارش، ‌از احادیث و آیات، بسیار بهره می برد.


التزام عملی و تقید او به احکام اسلام باعث شده بود که کلامش بر دلها بنشیند و در نصایح خود ارزشهای متعالی اسلام را گوشزد کند. او با احساس تعهد و مسئولیتی که داشت در جهت خالص کردن نیت ها برای خدا و تبعیت از حضرت امام (ره) و ولایت فقیه و دوری از مظاهر فریبنده دنیوی برادران پاسدار را سفارش می کرد.

دائماً به نیروها تاکید و توصیه داشت که آموزش نظامی را خوب بیاموزیند، زیرا که جنگ ما با دشمنان اسلام هر روز پیچیده تر می شود. بنابراین تقویت بنیه دفاعی کشور اسلامی برای پاسداری از ارزشهای انقلاب، را عاملی مهم می دانست.

او کلامی شیرین داشت. دیده یا شنیده نشد که کسی را برنجاند و بیازارد. هرگز دیده نشد که غیبت کند، یا دروغ گوید و یا حرف لغوی بزند.

این راهی را که ما انتخاب کردیم سختی های زیاد دارد

پدرش نقل می کند: "در سال 1357 نیمه شبی که سید باقر خسته از تظاهرات برگشته و از فرط خستگی تاب نداشت، دراز کشید و همان طور خوابش برد. مدتی بعد به آرامی بلند شدم و خواستم زیر سرش بالش بگذارم که یک مرتبه بلند شد و بالش را به کنار گذاشت. وقتی دلیل آن را پرسیدم گفت: این راهی که ما آن را شروع کرده‌ایم از این سختی ها زیاد دارد باید از حالا به این چیزها عادت کنیم."

شهادت سید مبارز

سید باقر با وجود آن همه مجاهدت خالصانه و مستمر، دلش در عالم دیگری بود و ناراحت از اینکه چرا پس از هشت سال حضور در صحنه های ایثار و شهادت و مصاحبت با ابرار، هنوز در این دنیای خاکی باقی و به فیض شهادت نایل نیامده است،‌ لذا با ابتهال و تضرع به آستان ربوبی طالب شهادت بود، تا اینکه لطف حق شامل حالش شد.

که سرانجام در پنجم مرداد 1367در حالی که عازم عمق خاک عراق بود با عده‌ای دیگر از همرزمانش در کمین بعثیان ملحد گرفتار و پس از نبردی سخت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در جوار حق مأوا گزید.


چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 18:56

فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پاوه
«غلامرضا قربانی مطلق» در سال 1332 ه ش در محله «امیر اتابک»در تهران دیده به جهان گشود و سر نوشت چنین رقم خورد که تنها فرزند خانواده باشد .از او پسری به نام حسن به یادگار مانده به اضافه همین چند خط ،به همراه چند قطعه عکس و یک نوار سخنرانی .تمام تلاش و جستجو برای یافتن چیزی بیش از این ها نا کام ماند .برای نویسنده این سطور شهید «مطلق» از آن رو مورد توجه و در یاد ماندنی است که حاج «احمد متوسلیان »در مقابل جسم در خون طپیده او زانوی ادب بر زمین نهاد و چون ابر بهاری ،زاز زار گریست «.حیدر» رزمندگان ،تعلق خاطر عجیبی به دو تن از رزمندگان داشت ،یکی همین غلامرضا مطلق ،و دیگری محمد توسلی . زاری و ناله حاج احمد را تنها در کنار پیکر این دو تن دیده اند و بس .یک نکته قابل توجه دیگر نیز وجود دارد ،توجه کنید :
«احمدمتوسلیان» و «غلامرضا» از بدو آشنایی ،دوشا دوش یکدیگر در تمامی صحنه های مقابله با ضد انقلاب حضور داشتند در پی آزاد سازی شهرستان« پاوه» در دی ماه 1358 حاج« احمد» که سرپرستی فاتحان شهر را بر عهده داشت به جای اینکه خود فرماندهی سپاه شهر را به دست گیرد این مسئولیت را بر دوش «غلامرضا قربانی مطلق» نهاد و حکم فرماندهی سپاه« پاوه »به نام این جوان قد بلند و خوش مشرب ،که ریش انبوه و سیاه و موهای مجعدش جذابیت خاصی به او می بخشید ،صادر شد و حاج« احمد» فرماندهی عملیات سپاه «پاوه» را پذیرفت .با توجه به شناختی که طی تحقیقاتم از وسواس و دقت فوق العاده احمد در انتخاب افراد جهت واگذار نمودن مسئولیت پیدا کرده ام .این عمل او نشان دهنده اعتقاد و اطمینان وافر آن عزیز به توانایی و مدیریت شهید «مطلق» است .به هر حال ،عروج زود هنگام« غلامرضا» این فرصت را به حاج «احمد» نداد تا نتیجه نهایی سرمایه گذاری خود را ببیند .یقین دارم که اگر شهادت زود هنگام در تقدیر این فرمانده همیشه خندان رقم نمی خورد ،به یقین یکی از سرداران کلیدی دفاع مقدس می توانست باشد. پرچمداری که چه بسا نامش همردیف «همت» و «موحد دانش» و «زین الدین» برده می شد .زمانی که او فرماندهی سپاه یک شهر مهم را بر عهده داشت ،قالب عزیزانی که بعدا پرچمداران نام آور سپاه اسلام شدند نیروهای ساده و گمنام بودند .
در فروردین 1358 ،پس از یک دوره فشرده آموزشی در محل کاخ سعد آباد ؛«غلامرضا» به سپاه منطقه 6 واقع در خیابان خردمند اعزام شد .در همان جا بود که با هر دو همرزم جدا ناشدنی خود آشنا شد ؛«احمد متوسلیان» و «محمد توسلی» ،و از آن پس تا اعزام به کردستان ،در« بانه» ،«بوکان» و «سنندج» و سر انجام در پاوه دوشا دوش یکدیگر ،به ستیز با ضد انقلاب پرداختند .
صبح روز چهارم اردیبهشت ماه سال 1359 که «غلامرضا» و« علی شهبازی» جلوی مقر سپاه مشغول صحبت بودند ،سفیر مرگبار خمپاره 120 و پس از آن صدای مهیب چند انفجار شهر را به لرزه در آورد .«غلامرضا» و« علی» هر دو میان غبار و دود ناشی از انفجار گم شدند و زمانی که خودمان را با لای سر آنها رساندیم ،تنها «علی» بود که ناله می کرد .«غلامرضا» خاموش و غرق در خون افتاده بر پشت ،روی خاک دراز کشیده بود . یکی از پاهایش به طور کامل از زیر کمر قطع شده و سینه و پهلویش ،مشبک شده یود .فریاد یا حسین فضای پادگان را پر کرد هر کس سر در گریبان خود گرفته بود و ناله می کرد .زمانی مهع احمد از ماجرا با خبر شد به زحمت خودش را کنترل کرد . سر انجام با رسیدن به با لا ی سر جنازه ،بغضش ترکید . نشست و آرام و بی صدا ،اشک ریخت .پیکر در هم کوفته «غلامرضا» را در پاوه غسل دادند و برادر« احمد» شب همه شب را تا خروسخوان صبح در کنارش ماند و در خلوت خود تلخ گریست .

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه- ولادت 1333،  شهادت 16/2/59


سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق(نفر اول از سمت چپ)، فرمانده سپاه پاوه - در تصویر سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان نیز دیده می شود

سردار غلامرضا قربانی مطلق(فردی که از همه بالاتر ایستاده)، فرمانده سپاه پاوه- در تصویر سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان نیز دیده می شود

سردار غلامرضا قربانی مطلق(نفر دوم از سمت راست)، فرمانده سپاه پاوه


چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 1:47



  شهيد عبدالحميد قاضي مير سعيد از شهداي دانشجويي است كه در دوران نوجواني براي خود برنامه خودسازي تنظيم كرده و در تقسيم اوقات شبانه روز، علاوه بر تحصيل علم، ساعاتي را به مطالعه كتاب هاي سياسي عقيدتي و مسائل عبادي اختصاص داده بود.

 

استاد درس روان شناسي خيلي مذهبي نبود، روز امتحان آخر ترم بعضي از دانشجويان استرس داشتند، استاد كه اضطراب بچه ها را ديد براي آرامش آنها گفت: يك نفر برايمان لطيفه تعريف كند، بلافاصله حميد از جايش بلند شد و گفت:بااجازه استاد همه يك حمد بخوانيم تا دلهايمان آرام شود.

 

 

شهيد ˈعبدالحميد قاضي مير سعيدˈ در17 مرداد سال 1339 درشهر طالقان متولد شد، سيادت و درايت ، او را از همان كودكي از همسالانش متمايز مي كرد، سالهاي تحصيل را با موفقيت گذراند ، دبيرستان را تمام نكرده بود كه براي خودش برنامه خود سازي تنظيم كرده بود و در تقسيم اوقات شبانه روزي اش علاوه بر تحصيل علم، ساعاتي را به مطالعه سياسي عقيدتي و مسايل عبادي اختصاص داده بود.

 

 

سال 57 در دانشكده پزشكي دانشگاه اصفهان پذيرفته شد،با پيروزي انقلاب گروههاي سياسي مختلف و هوادارانشان، دانشگاه را محل تاخت و تاز خود قرار دادند، حميد در كنار نيروهاي مذهبي دانشگاه به مقابله با ضد انقلاب پرداخت، كمي بعد با طرح انقلاب فرهنگي حميد با قدرت مديريت و درايت به عنوان مسئول اردوي فرهنگي در كنار نيروهاي انقلابي دانشگاه و در قالب گروه هاي جهادي به مناطق محروم اعزام شد.

 

 

سال 59 با همه فراز و نشيب هايش به نيمه رسيده بود كه يكي از دوستانش در پاوه شهيد شد، عراقي ها هم طبل جنگ را در سراسر مناطق مرزي نواخته بودند، حميد بلافاصله عازم كردستان شد، 21 سالش بود كه به عنوان مسوول روابط عمومي سپاه و قائم مقام فرماندهي سپاه مشغول شد.

 

 

با رفتن شهيد حاج همت به جنوب كشور، حميد فرماندهي سپاه پاوه را عهده دار شد، دانشگاه ها كه باز شد، حميد به اصرار دوستانش و با استفتايي كه كرده بود دوباره به شهر اصفهان برگشت.

 

 

حضورحميد درجبهه ها واصرارش به مسوولان براي رفتن به خط مقدم مايه دلگرمي نيروهاي رزمنده بود، اعتقادش اين بود كه از اعزام نيروهاي كم تجربه به خطوط مقدم جلوگيري شود تا باعث تضعيف روحيه نيروها نشوند.

 

 

عبور رزمندگان اسلام از اروند خروشان در عمليات والفجر 8 و فتح بندر فاو در بهمن سال 64 ، كام دشمنان را تلخ كرده بود، صداي بسيجيان و سربازان روح الله از مناره هاي شهر فاو شنيده مي شد دشمن منطقه را سخت مي كوبيد، فاو شريان حيات نفتي عراق بود.

 

 

حميد اصرار داشت بايد به آن طرف اروند و نزديك خط مقدم بروند مي گفت، همان جا بايد مجروحين را درمان كنيم، ممكن است تا رسيدن قايق به اين طرف بچه ها شهيد شوند.

 

 

شور و شوق وجود حميد را گرفته بود، گويي آن سوي اروند دوستان شهيدش او را صدا مي كردند، اين سوي اروند با شنيدن اذان ظهر حميد آماده نماز مي شود كه مجروحين جديد را مي آورند، حميد درنگ نمي كند و براي رسيدگي به حال آنها پوتين هايش را بسته نبسته با عجله بسويشان مي رود كه انفجار خمپاره، 26 بهمن سال 64 را براي حميد روز وصل و رهيدن از دنياي مادي مي كند.

 

خاطره اي از همسر شهيد

 

همسر شهيد قاضي مير سعيد مي گويد: يك شب باراني بود و فرداي آن روز حميد امتحان داشت، رفتم تو حياط و شروع كردم به شستن لباس‌ها و ظرف‌ها، همين طور كه داشتم، لباس مي‌شستم، ديدم حميد آمده پشت سرم ايستاده، گفتم، اينجا چكار مي‌كني؟ مگر فردا امتحان نداري؟

 

دو زانو كنار حوض نشست و دست‌هاي يخ زده ‌ام را از داخل تشت آورد بيرون و گفت: از تو خجالت مي‌كشم، من نتوانستم آن زندگي ‌اي كه در شأن تو بود را برايت فراهم كنم،دختري كه در خانه پدرش با ماشين لباس‌شويي لباس مي‌شسته ،حالا نبايد در اين هواي سرد مجبور باشد... حرفش را قطع كردم و گفتم: من مجبور نيستم، با علاقه دارم كار مي‌كنم، همين قدر كه درك مي‌كني و مي‌فهمي و قدرشناس هستي، برايم كافي است.


استاندار کرمانشاه: دولت یازدهم توجه ویژه ای به خانواده معظم شهدا دارد استاندار کرمانشاه گفت: توجه دولت یازدهم توجه ویژه ای به خانواده های معظم شهدا و حل مشکلات مربوط به جانبازان دارد و تلاش دارد که شرایط بهتری را برای این عزیزان فراهم سازد.

 مهندس ابراهیم رضایی بابادی در سفر به شهرستان پاوه با خانواده های شهید فیصل حسن زاده و همچنین شهید ناصر سیفی دیدار کرد.

وی در این دیدار‘ احترام و سرکشی به خانواده های معظم شهدا را از  برنامه ها و اولویت های کاری در استان برشمرد و گفت: دولت یازدهم به این مهم نگاه ویژه ای دارد و ما نیز در استان تلاش داریم که دیدار با خانواده های معظم شهدا و همچنین جانبازان سرافراز جزء برنامه های کاری باشد و از مدیران استان خواسته ایم نهایت تلاش خود را در این راستا بکار گیرند.

استاندار کرمانشاه با بیان اینکه در دیدار مدیران و مسولین با خانواده معظم شهدا و جانبازان ‘روحیه ای مضاعف برای مدیران جهت تلاش بیشتر و خدمت رسانی گسترده تر ایجاد می شود‘ گفت:کار شهیدان و جانبازان با هیچ اقدام دنیوی قابل جبران نیست بلکه اجر این عزیزان همانطور که خداوند متعال وعده داده ثواب و پاداش اخروی است.

وی تصریح کرد: اقتدار امروز ایران اسلامی مرهون رشادت ها و ایثارگری های شهیدان والامقام و جانبازان سرافراز در دفاع از میهن اسلامی و رفع تجاوزات دشمنان است.

مهندس رضایی با اشاره به پایمردی و استقامت خانواده های معظم شهدا در پاسداری از ارزش های والای انقلاب اسلامی گفت: امروز خانواده بزرگوار شهدا راه و مسیر شهیدان خود را که همانا صیانت از آرمان های انقلاب اسلامی است‘ در پیش گرفته اند که این موضوع موجب خوشحالی دوستان و یاس و ناامیدی دشمنان جمهوری اسلامی را فراهم ساخته است.

استاندار کرمانشاه گفت: امیدواریم با تلاش و کوششی خستگی ناپذیر و خدمت رسانی بیشتر به مردم ‘گوشه ای از فداکاری شهیدان و جانبازان را جبران کنیم.


شنبه ششم اردیبهشت 1393 ساعت 20:14


پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 1:28
مروري بر درگيري‌هاي كردستان از ابتداي پيروزي انقلاب تا ابتداي جنگ تحميلي.

توطئه در كردستان بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي شروع شد. دلايلي كه موجب شد كردستان اين‌چنين به صحنه فعاليت «ضد‌انقلاب» تبديل شود بافت اجتماعي، وجود فئوداليزم، ناسيوناليسم كردي، فقر فرهنگي و اقتصادي، اختلافات مذهبي و تفرقه‌اندازي بين تشيع و تسنن و اقليمي مناسب براي فعاليت‌هاي خرابكارانه و جنگ‌هاي چريكي و ... بود.

خبرگزاری فارس: مروري بر درگيري‌هاي كردستان از ابتداي پيروزي انقلاب تا ابتداي جنگ تحميلي


در‌مورد پيروزي انقلاب اسلامي چند نكته قابل ذكر است: 1- انقلاب در تهران و شهرهاي بزرگ نسبت به شهرهاي كوچك چند مرحله جلوتر بود. 2- بعضي از شهرهاي كوچك هرچند از روند سريع انقلاب در پايتخت و شهرهاي بزرگ عقب‌تر بودند، اما به جهت وجود روحانيت انقلابي با مسير انقلاب انطباق يافته و تأخير زماني باعث اختلاف در حركت نشد. 3- در نقاطي كه روحانيت فعال و انقلابي حضور نداشت، انحراف در هدايت و مسير انقلاب اجتناب‌ناپذير بود. 4- گروه‌هاي چپ و بعضاً راست پس از اينكه درك كردند از جريان انقلاب و رهبري آن عقب هستند و داعيه رهبري خلق را داشتند، دست به حركات تند زدند تا بدين ترتيب عقب‌ماندگي خود را جبران كنند. لذا مناطق حساس و تحريك‌پذير، همچون كردستان و تركمن‌صحرا را انتخاب كردند و با سوار شدن بر موج انقلاب در اين مناطق، روند انقلاب را به دست گرفتند. اين امر يكي از عوامل اصلي بروز بحران‌هاي داخلي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي است. در مقاله زير به تجزيه و تحليل اين موضوع در منطقه كردستان پرداخته شده است. توطئه در كردستان بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي شروع شد. دلايلي كه موجب شد كردستان اين‌چنين به صحنه فعاليت «ضد‌انقلاب» تبديل شود بافت اجتماعي، وجود فئوداليزم، ناسيوناليسم كردي، فقر فرهنگي و اقتصادي، اختلافات مذهبي و تفرقه‌اندازي بين تشيع و تسنن، محيط جغرافيايي و اقليمي مناسب براي فعاليت‌هاي خرابكارانه و جنگ‌هاي چريكي و وجود عناصر وابسته از خوانين، ساواكي‌ها و ارتشي‌هاي فراري گرفته تا گروه‌هاي چپ الحادي و التقاطي و شيوخ مرتجع و قرار داشتن در همسايگي عراق بود. عزالدين حسيني در 10 اسفند 1357 در راستاي موارد فوق گفت: «مبارزه در ايران به‌طور كلي عليه ظلم و استبداد و براي آزادي بوده است، ولي در كردستان رنگ مذهبي كمتري داشته، بلكه رنگ ملي و سياسي آن غلبه بيشتري داشته است.» وي با اينكه مدعي بود به عنوان روحاني در تمام تظاهرات، اعتصابات و سخنراني‌هاي انقلاب شركت داشته، حكومت اسلامي را «حكومت ارتجاعي» و حكومتي كه قابل پذيرش نيست مي دانست. در مقابل با اذعان به اينكه «افق سياسي ما وسيع باشد»، به حمايت از گروه‌هاي ضد‌انقلاب مي پرداخت. در نتيجه از همان ابتداي امر سراسر كردستان در زير سلطه گروه‌هاي چپ الحادي قرار گرفت و تمام امكانات شهري و روستايي به دست آنان افتاد. در چنين فضايي گروه‌هاي طرفدار خودمختاري كردستان، چون حزب دموكرات به همراه شيوخ مرتجع، فئودال‌ها و ارتشيان فراري با انگيزه‌هاي اسلامي مردم منطقه ترسيم نمايند. از آنجا كه امام جايگاه ويژه‌اي در بين مردم داشتند، گروه‌ها شرايط را براي موضعگيري علني در مقابل ايشان مساعد نمي‌ديدند، اما با اين حال در همان روزهاي اوج انقلاب با پخش اين شايعه كه (امام) خميني شيعه است و بزودي تمام اهل تسنن را از بين خواهد برد، اذهان ساده مردم كرد را شديداً آشفته ساختند و زمينه را براي اقدام نظامي عليه انقلاب اسلامي فراهم آوردند. در روزهاي نخست حيات انقلاب اسلامي، انديشه‌هاي رهبري انقلاب به لحاظ نو بودن هنوز كاملاً مشخص نشده بود و شناخت و ارزيابي آنها براي مردمي همچون مردم كردستان كه از داشتن رهبران روحاني متقي و انقلابي محروم بودند، بسيار مشكل بود. گروه‌هاي چپ با استفاده از اين خلأ، تفسيري از انقلاب اشاعه دادند كه مبتني بر اصول ايدئولوژيك خودشان بود. در نتيجه از همان ابتداي امر حكومت اسلامي مخالف خواسته‌هاي خلق ايران معرفي گرديد و مبارزه با آن به اشكال مختلف از جمله مبارزه نظامي در برنامه كار گروه‌هاي مدعي دفاع از خلق‌ها بويژه خلق كرد قرار گرفت. مبارزه مسلحانه در شكل حمله به پادگان مهاباد تنها هشت روز پس از پيروزي انقلاب آغاز شد. اين حمله درست زماني انجام شد كه از سوي دولت و امام هيأتي براي تشريح اهداف انقلاب اسلامي و گفت‌و‌گو با عزالدين حسيني وارد مهاباد شده بود. شيخ عزالدين حسيني اين اقدام ضد‌انقلابي را حركتي جهت خلع سلاح هواداران رژيم سابق دانست و گفت: «در جريان مذاكرات با هيأت اعزامي از تهران، شورش مهاباد پيش آمد و سربازان و افسران انقلابي، بعضي از افراد نظامي طرفدار رژيم سابق را خلع سلاح كردند.» در همين اثنا راديويي به نام «صداي آزاد كردستان» تحت پوشش خودمختاري، مردم را به قيام عليه نظام اسلامي دعوت مي‌كرد، اقدام به پخش اعلاميه‌هاي حزب دموكرات كردستان شيخ عزالدين حسيني كرده و از مردم كردستان دعوت مي‌كرد تا «براي دستيابي به خودمختاري كردستان قيام كنند.» در پي آن سراسر كردستان درگير نا‌آرامي‌ها و تظاهرات مي‌شود. در سنندج بيش از 4 هزار نفر از اعضاي گروهك «جمعيت دفاع از آزادي و انقلاب» (كه سخنگوي آن صديق كمانگر كمونيست بود و از حمايت شيخ عزالدين حسيني برخوردار بود) اقدام به راهپيمايي كردند و شعارهايي چون «اسلحه در دست مردم تنها راه پاسداري از انقلاب است، كشته نداديم كه آشتي كنيم، شوراي انقلابي نظامي، فقط با انتخاب آزاد سربازان، درجه‌داران و افسران تشكيل گردد» سر دادند. به دنبال اين حوادث، خبرگزاري فرانسه گزارش داد: «كردها كه در غربي‌ترين بخش ايران در كنار عراق زندگي مي‌كنند، يك‌بار ديگر پس از 29 سال زمزمه تجزيه‌طلبي سر‌داده‌اند. اخباري كه از كردستان مي‌رسد، حاكي است كه تظاهرات گسترده‌اي در شهرهاي اين استان با شركت معلمان، كارگران، دانش‌آموزان، نظاميان و مردان مسلح كرد صورت گرفته است و اين تظاهرات به عنوان حركت مخالفي عليه دولت مركزي تلقي مي‌شود.» راديو لندن نيز در تفسيري گفت: بحران كردها در مرز ايران و عراق مهمترين مشكلي است كه دولت جديد ايران با آن روبه‌روست. اين راديو افزود: در ماه‌هاي اخير و بعد از ضعيف شدن شاه ايران، كردها توانستند اسلحه زيادي در حمله به پاسگاه‌هاي ايران به‌دست آورند. پادگان‌ها در دست ضد انقلاب در تداوم اقدامات گروه‌هاي ضد‌انقلاب در تسخير پايگاه‌ها و پاسگاه‌هاي نظامي منطقه كردستان در روز پنجم اسفندماه 1357 پادگان‌هاي پسوه و پيرانشهر در نزديكي مهاباد عملاً به دست افراد مسلح كرد خواهان خود مختاري افتاد. علاوه بر اين، بيانيه‌هايي در شهرهاي سقز، بانه و مريوان پخش شد كه در آنها از مردم خواسته شده بود به پايگاه‌هاي نظامي حمله نمايند. از سوي ديگر در حالي كه هيأت اعزامي دولت به كردستان تلاش داشت تا از طريق مذاكره و دادن امتياز به اشغال پادگان‌ها پايان دهد، سازمان چريك‌هاي فدايي خلق اقدام به آموزش جوانان كرد كرده و هواداران اين سازمان در اجتماعي در سنندج خواستار اداره پادگان‌ها به‌وسيله شوراهاي انقلابي شدند. در پي گسترش نا‌آرامي‌ها و اقدامات مسلحانه گروه‌هاي ضد‌انقلاب روزنامه اطلاعات نوشت: «رزمندگان كرد جدايي‌طلب، جاده‌ها، شهرها و مناطق حساس را زير‌نظر و كنترل دارند.» از سوي ديگر براي جلوگيري از حمله مهاجمين مسلح، به پادگان‌هاي نظامي، به دستور سرلشكر قرني، رئيس ستاد ارتش، جت‌هاي شكاري بر فراز شهرهاي كردستان به پرواز درآمدند. در پي اين اقدام، اين شايعه در منطقه قوت گرفت كه «چنانچه رزمندگان كرد بر درخواست خود مبني بر خودمختاري پافشاري كنند، دولت مركزي دست به عمليات نظامي در منطقه خواهد زد.» به دنبال آن ترك‌هاي مقيم مناطق كردنشين به سرعت خانه و كاشانه خود را تخليه كردند و به سوي شهرهاي تبريز و اروميه گريختند. در اين ايام امام خميني در ديدار گروهي از علماي كردستان با ايشان، ضمن واجب الهي دانستن وحدت تمامي اقشار ملت خطاب به آنان فرمودند: بر شما مأموران كردستان و علماي كردستان برحسب وظيفه ملي و شرعي است كه اگر چنانچه آنجا نغمه‌اي از جهال يا از مفسده‌‌جوها در اين امور بلند شد، بدانيد كه اين از حلقوم اجانب است. آنها مي‌خواهند اين اختلافات را ايجاد كنند تا باز برگردند به حال اول منتها به فرم ديگر. تنها سه روز پس از سخنان امام خميني، شيخ عزالدين حسيني در يك مصاحبه مطبوعاتي اعلام كرد: اگر به خواسته‌هاي ما كه در قطعنامه 8 ماده‌اي منتشر شده است توجه نشود، ما هر طوري كه صلاح بدانيم، مبارزه خواهيم كرد. در مقابل احمد مفتي‌زاده، باني گروهي تحت عنوان حزب «مساوات اسلامي» در مورد مفاد قطعنامه 8 ماده‌اي كردستان مي‌گويد: در اين 8 ماده كمترين رنگ اسلامي به چشم نمي‌خورد. وي ضمن تأكيد بر حق خودمختاري خلق كرد، در مورد شيوه رسيدن به اين هدف برخلاف شيخ عزالدين حسيني كه بر مبارزه مسلحانه اصرار دارد، اعلام كرد: طريق راه سياسي هم براي ملت و هم در شرايط فعلي انقلاب پسنديده‌تر است. همزمان با اوج‌گيري ناآرامي‌ها در سنندج، احزاب چپ مدعي رهبري كرد كه در پي سيطره نظامي بر كردستان بودند، بعد از تصرف پادگان‌هاي مهاباد، پسوه و پيرانشهر، تداركات خلع سلاح پادگان سنندج را ديدند. اگر آنها در اين اقدام موفق مي‌شدند، مي‌توانستند از لحاظ استراتژيك بخش زيادي از منطقه كردستان را از كنترل دولت خارج سازند و حدفاصل سنندج، مهاباد كه اصلي‌ترين مركز فعاليت گروه‌هاي ضد انقلاب بود، به تصرف آنها درمي‌آمد و راه براي تصرف پادگان‌هاي جلديان، سردشت، سقز و غيره هموار مي‌شد. مهم‌تر از آن، تسخير پادگان سنندج به مثابه به دست گرفتن دروازه كردستان بود و در واقع با به چنگ آوردن پادگان و لشكر 28 سنندج، آنها مي‌توانستند ارتباط مابقي پادگان‌هاي منطقه را از لحاظ كمك گرفتن و تقويت شدن قطع كنند و بدين ترتيب زمينه‌هاي سقوط آنان را فراهم كنند. در روز 27 اسفند مسئوليت حجت‌الاسلام صفدري و مفتي‌زاده كه در غيبت آن دو رخ داد و با پخش شايعه «خالي كردن گندم سيلوي سنندج» از سوي حكومت براي گرسنگي دادن به كردهاي اهل تسنن، مردم را براي حمله به پادگان سنندج تحريك كردند. در همين اثنا صديق كمانگر به اتفاق چند تن راديو سنندج را اشغال كردند و با خواندن پيامي، مردم را به حمله به پادگان تشويق نمودند. وي طي پيامي از مردم خواست: «مردم قهرمان و مبارز كردستان، هر كس سلاحي دارد، به پادگان حمله كند. هر فشنگ شما مي‌تواند همرزمتان را نجات دهد. شهر را سنگربندي كنيد.» علاوه بر اين، وي طي تماس با مهاباد از شيخ عزالدين حسيني و نيروهاي حزب دموكرات كمك خواست. در پي اين درخواست گروه گروه از نيروهاي مسلح مهاباد، بوكان و شهرهاي ديگر به سوي سنندج سرازير شدند. آنها ابتدا پادگان ژاندارمري را كه در جنب پادگان لشكر 28 قرار داشت بر اثر خيانت برخي فرماندهان آن بدون هيچ گونه مقاومتي تسخير كردند و اسلحه‌هاي آن را به غنيمت گرفتند. فرمانده لشكر 28 سنندج به دست مهاجمان اسير شد و آنها از او خواستند از طريق راديو به پادگان دستور دهد تا تسليم شوند. به‌رغم اين كه وي از سربازان و درجه‌داران و افسران مقاومت كننده خواست كه در مقابل نيروهاي محاصره كننده مقاومت نكنند و بي‌درنگ تسليم شوند، ولي آنها از دستورات او سرپيچي كرده و به مقاومت خود ادامه دادند. با ادامه اين مقاومت، به دستور سرلشكر قرني، رئيس ستاد ارتش چند فروند هلي‌كوپتر حلقه محاصره را به مسلسل بستند و با اعزام نيروهاي كمكي، حمله مهاجمين را با شكست مواجه كردند. دكتر مصطفي چمران در يادداشت‌هاي خود در مورد توطئه سنندج مي‌نويسد: در ساعت 23 روز 27/12/57 هزاران نفر از توطئه‌گران پادگان نظامي سنندج را محاصره كردند و بدون آن كه گلوله‌‌اي از داخل به طرف آنها شليك شود وارد پادگان شدند و 21 سرباز را كشتند و چند ساختمان را تسخير كردند. مي‌رفت كه پادگان بزرگ سنندج به دست توطئه‌گران سقوط كند و به همان روز سياه مهاباد بيفتد اما تيمسار قرني (كه خدا رحمتش كند) تصميم گرفت كه پادگان سنندج را محافظت كند و اجازه ندهد كه بي‌شرمانه مثل مهاباد به دست دشمن سقوط نمايد. لذا عده‌اي از پاسداران و سربازان را از كرمانشاه با هلي‌كوپتر به داخل پادگان سنندج گسيل داشت و آنها مدت 11 روز زير آتش مهاجمين مقاومت كردند تا پادگان را از سقوط حتمي نجات دادند. دولت موقت و مقاومت پاسداران اما اين قاطعيت تيمسار قرني در برخورد با گروه‌هاي ضد انقلاب در سنندج به مذاق دولت خوش نيامد و در اوج درگيري‌ها وزير كشور وقت با ارسال تلگرافي، از وي خواست تا از به‌كارگيري هلي‌كوپترهاي مجهز به مسلسل در مقابله با مهاجمين به پادگان سنندج خودداري كرده و از پرواز فانتوم‌ها بر فراز شهر جلوگيري نمايد. شهيد قرني در پاسخ به تلگراف وزير كشور گفته بود: «تا موقعي كه اينجانب از طرف رهبر انقلاب مسئوليت اداره ارتش را دارم، از انجام نظر جنابعالي و آزاد كردن افرادي كه به داخل پادگان هجوم برده‌اند و تا زماني كه متجاوزان گمراه، شهر را به وضع آرام برنگردانند و ايستگاه راديو و تلويزيون و ستاد لشكر 28 سنندج و فرودگاه به مسئولان معين واگذار نشود، معذورم.» در نتيجه اين ايستادگي بنا به دستور نخست وزير موقت انقلاب اسلامي، شهيد قرني از سمت رياست ستاد كل ارتش كنار گذاشته شد و به ترتيب دولت در مقابل تبليغات گروه‌هاي چپ كه شهيد قرني را «قاتل مردم كردستان» مي‌ناميدند، تسليم شد. در حالي كه پادگان سنندج و مراكز اصلي اين شهر هنوز در معرض تهاجم نيروهاي مهاجم بود. راديو لندن درخصوص بركناري قرني از سمت خود گفت: تغيير رئيس ستاد ارتش ايران به خاطر شدت عملي بوده است كه ضمن زد و خوردها با كردها در پيش گرفته شده است. بنابراين دولت موقت به جاي اين كه با گروه‌هاي مسلح ضد انقلاب با قاطعيت برخورد كند و از مدافعان انقلاب اسلامي حمايت نمايد، روش مماشات را در قبال آنان در پيش گرفت و با دادن امتيازات مختلف، آنها را در اهدافشان جدي‌تر ساخت. البته اين سياست از همان ابتداي قدرت رسيدن دولت موقت اتخاذ شده بود. دولت بازرگان در ابتداي كار يكي از افسران توده‌اي به نام ابراهيم يونسي را به سمت استاندار حساس‌ترين استان كشور يعني كردستان منصوب كرد. خود دكتر يونسي درباره اقداماتش در كردستان مي‌گويد: در شروع كار كوشيدم ميان گروه‌هاي مختلف تفاهم و توافق به وجود آورم تا براساس اين تفاهم، آرامش در منطقه به وجود آيد. به اين منظور قبل از هر چيز بايد كميته‌ها و پاسداران را تصفيه مي‌كردم. يكي از اين كميته‌ها كه احمد مفتي‌زاده آن را اداره مي‌كرد، باعث به وجود آمدن مشكلات و ناراحتي‌هاي زيادي در منطقه بود. انتصاب فريده قريشي، كانديداي سازمان چريك‌هاي فدايي خلق شاخه سنندج، براي مجلس شوراي اسلامي به سمت رياست بهداري و بهزيستي سنندج از سوي دكتر سامي وزير بهداري و بهزيستي دولت موقت نيز در همين راستا است. اين روند در طول حكومت دولت موقت ادامه داشت و جز تقويت گروه‌هاي مسلح و ضد انقلاب، نتيجه‌اي به بار نياورد. سفارت امريكا در تهران طي گزارشي براي وزارت خارجه آن كشور نوشت: ظاهراً شورشيان كرد بيشتر نقاط شهر را اشغال كردند. هر چند پادگان هنوز در دست ارتش است و از قرار معلوم از اروميه و تهران به وسيله هلي‌كوپتر نيروي تقويتي به آنجا ارسال مي‌شود. خبرگزاري فرانسه نيز گزارش داد كه رهبري، در سنندج به دست نيروهاي راديكال‌تر احتمالاً شامل عناصر فدائيان افتاده است. خبرگزاري فرانسه تصريح مي‌كند كه: اين جنگ (درگيري سنندج) دولت را با سخت‌ترين مبارزه‌طلبي‌هايي كه تاكنون با آن ارتش تأييد خواهد شد و در نتيجه، ديگر گروه‌هاي ناراضي احتمالي تشويق خواهند شد كه در مورد خواسته‌هاي خود پافشاري كنند. حضور هيأت تهران در سنندج اين پيش‌بيني خبرگزاري فرانسه به طور وحشتناكي درست از آب درآمد. در روزهاي نخستين سال 1358 در حالي كه هيأت اعزامي از تهران مركب از مرحوم آيت‌الله طالقاني، شهيد دكتر بهشتي، حاج سيد جوادي، بني‌صدر و حجت‌الاسلام هاشمي رفسنجاني در حال مذاكره با شيخ عز‌الدين حسيني و رهبران دموكرات كردستان و ساير دست‌اندركاران قضايي پادگان‌ سنندج بودند تا آتش‌بس را در شهر برقرار نمايند، نيروهاي مسلح شورشي كه قصد داشتند ماجراي مهاباد را تكرار كنند حلقه محاصره را به دور پادگان سنندج تنگ‌تر كردند. آتش‌بسي كه در روزهاي دوم و سوم فروردين 1358 در اين شهر برقرار شده بود بارها توسط افراد مسلح نقض گرديده و تقصير آن به گردن نيروهاي مستقر در پادگان سنندج انداخته شده بود. اما همه اين ترفندها، به سبب حضور آيت‌الله طالقاني و هيأت همراه در منطقه و افشاگري‌هاي ايشان از يك سو و مقاومت نيروهاي نظامي مستقر در پادگان سنندج از سوي ديگر با شكست مواجه شد و نيروهاي مهاجم نتوانستند به اهداف خود در حمله به پادگان سنندج دست يابند. آيت‌الله طالقاني در سخنراني‌هاي مختلفي كه در سنندج ايراد كردند بارها از مردم كردستان خواستند مه «آلت دست» نشوند و به دولت اسلامي اجازه دهند تا سر فرصت به خواسته‌هاي آنان رسيدگي كند. در قطعنامه‌اي هم كه پس از دستيابي به توافقات بين طرفين از سوي هيأت اعزامي از تهران انتشار يافت، هيأت تضمين كرد كه: 1- حقوق همه مردم ايران از جمله مردم كردستان تأمين شود. 2- مردم كردستان براي اشاعه فرهنگ كردي آزادي كامل داشته باشند. 3- امور منطقه با اراده و انتخاب مردم اداره شود. 4- همه گونه امكانات به مردم كردستان داده شود و منابع اقتصادي داده شود و منابع اقتصادي منطقه در راه رفاه مردم به كار گرفته شود. 5- مردم كردستان حق دخالت در سياست عمومي و تصميم‌گيري در سرنوشت مملكت بدون هيچگونه تبعيضي را داشته باشند. در پي توافقات به عمل آمده آتش‌بس در سنندج برقرار گرديد و هيأت اعزامي دو كميته انقلابي اين شهر به سرپرستي مفتي‌زاده و حجت‌الاسلام صفدري را منحل كرد و يك شوراي 5 نفره مركب از 2 نفر از جناح وابسته به احمد مفتي‌زاده، 2 نفر از شوراي موقت انقلاب سنندج وابسته به عزالدين حسيني و حزب كومله و يك نفر نماينده آيت‌الله طالقاني را مسئول اداره شهر كرد تا مقدمات انتخابات شوراي 11 نفره براي اداره شهر را فراهم آورد. به اين ترتيب غائله اول سنندج به طور موقت پايان يافت. در پايان گروهك‌ها توانستند درصد قابل توجهي ازخواسته‌هاي خود را تحمل كنند با گروهك‌هايي كه در راه رسيدن به هدف تسخير مسلحانه سرتاسر كردستان در سنندج ناكام مانده و نتوانسته بودند با تصرف پادگان لشكر 28 به نيات خود دست يابند با تحريك عده‌اي از نظاميان وابسته مسئله اداره پادگان‌ها تحت نظر شوراي انقلابي را مطرح كردند تا به اين طريق بر پادگان‌هاي نظامي تسلط يابند. به دنبال آن عده‌اي به عنوان افسران و درجه‌داران ارتش در شهرهاي كردستان دست به راهپيمايي تحصن و اعتصاب زدند و در قطعنامه‌اي اعلام كردند «همه پادگان‌ها در كردستان بايد تحت نظر شوراي انقلاب اداره شود بدين‌منظور بايد يك كميته مشترك نظامي از افسران ميهن‌پرست و نمايندگان شوراي انقلابي تشكيل گردد» از سوي ديگر با نزديك شدن زمان انجام «رفراندوم تعيين نظام سياسي كشور» تلاش‌هاي گسترده‌اي از سوي احزاب چپ و التقاطي و شيوخ مرتجع براي جلوگيري از شركت مردم در رفراندوم صورت گرفت. شيخ‌ عزالدين حسيني در اين مورد گفت: «چون محتواي جمهوري اسلامي مبهم و نامعلوم است و حق تعيين سرنوشت و مسئله خودمختاري كردستان در چارچوب ايران آزاد و حقوق حقه ساير خلق‌ها نامشخص مي‌باشد، بنابراين از شركت در رفراندوم خودداري مي‌نمايم.» در پي تبليغات گسترده در مخالفت با رفراندوم در سرتاسر كردستان در بين كشاورزان منطقه شايع شد «اگر برگ سبز به صندوق بيندازيد اراضي شما را پس مي‌گيرند و به مالكان مي‌دهند.» در روز رفراندوم صندوق‌هاي بسياري را به آتش كشيدند و مردم را به گلوله بستند. به عنوان نمونه از 45 صندوق مستقر در روستاي سقز تنها 3 صندوق به ستاد انتخابات برگشت. در مهاباد عده‌اي مسلح، مانع از رأي دادن مردم و حضور آنها در حوزه‌هاي رأي‌گيري شدند. در سنندج چندين صندوق را به آتش كشيده بودند و به اين ترتيب از انجام يك رفراندوم آزاد در منطقه كردستان جلوگيري كردند و مردم مسلمان كردستان را از اداي دين به اسلام محروم ساختند. بعد از اخلالگري در رفراندوم نيروهاي ضد انقلاب مسلحانه وارد نقده شدند و اقدام به قدرت‌نمايي كردند. حزب دموكرات به منظور گسترش بحران از منطقه كردستان به آذربايجان غربي هيچگاه دست از توطئه و اخلالگري در منطقه نقده برنداشتند و هر چند كه به خاطر دخالت ارتش و حضور پاسداران انقلاب در رسيدن به اين هدف ناكام ماندند. با اين حال در تاريخ 20 تير ماه 1358 فرصتي به دست آمد تا عده‌اي از فئودال‌هاي منطقه از جمله فئودال طاغي «سنارمامدي» با نهايت حزب دموكرات و با استفاده از كمك‌هاي مالي رئيس سابق ساواك آذربايجان غربي و كمك‌هاي تسليحاتي دولت عراق عليه انقلاب اسلامي و دولت مركزي دست به قيام مسلحانه زده و بر شهر مرزي «سرو» مسلط شوند و نيروهاي ژاندارمري را مجبور به عقب‌نشيني به خاك تركيه نمايند. ژاندارمري اروميه عده‌اي از ژاندارم‌ها و نيروهاي داوطلب محلي اروميه را به شهر سرو فرستاد. ولي آنها در گردنه (قلعه حصار) در وسط اروميه – سرو به محاصره نيروهاي شورشي درآمدند و با دادن تلفات سنگين به اروميه بازگشتند. در پي اين حادثه نيروي زميني ارتش به فرماندهي تيمسار فلاحي فرمانده نيروي زميني در حالي كه دكتر چمران در كنار او بود براي كمك به ژاندارمري به «قلعه حصار» رفت و با يك عمليات نظامي اين گردنه را تسخير كرد. در اين عمليات دكتر چمران در اولين حركت انقلابي – نظامي خود با كلاشينكف پيشاپيش نيروهاي نظامي حركت و راه را براي عبور تانك‌ها باز مي‌كرد. در نتيجه اين رشادت‌ها گردنه سخت (قلعه حصار) از چنگال نيروهاي ضد انقلاب خارج شد و با بازشدن راه اروميه به سرو، شهر مرزي سرو از محاصره خارج گرديد. فئودال‌هاي منطقه نيز با فرستادن نمايندگان خود موافقت كردند كه دست از جنگ و خونريزي بردارند. اما در همان ايامي كه مذاكرات در اروميه در حال انجام بود، گروهي از فئودال‌ها با حمايت‌ حزب دموكرات‌ كردستان با منطقه «قطور» حمله بردند و 6 پاسگاه ژاندارمري را خلع سلاح كردند. همزمان عده‌اي از عناصر مسلح ضد انقلاب در (منطقه بند) كمين كرده و اقدام به غارت اموال مردم و حملات مسلحانه عليه نيروهاي دولتي كردند. در پي اين حوادث ارتش پس از اتمام مأموريت در قلعه‌حصار به اروميه بازگشت تا براي پاكسازي منطقه قطور به آن مناطق عازم شود. اما گروه‌هاي ضد انقلاب كه ازعمليات ارتش به هراس افتاده بودند تلاش كردند تا با تحريك عوامل خود، در داخل نيروهاي مسلح، انسجام آن را به هم ريخته و مانع از انجام مأموريت‌ ارتش شوند در خلال ناآرامي‌ها و درگيري‌‌هاي مسلحانه در منطقه مرزي اروميه اخباري مبني بر دخالت عراق در امور داخلي ايران و ورود اسلحه از آن كشور براي شورشيان كرد در مطبوعات ايران درج گرديد. روزنامه جمهوري اسلامي طي گزارشي از وضعيت منطقه خبر داد «در دهكده مرزي به نام «سرو» حد فاصل اروميه – كردستان اسلحه زيادي وجود دارد كه از مركز عراق به داخل ايران وارد مي‌شود». نقش دولت بعثي عراق در همين حال وزارت كشور ايران اعلام كرد كه اخيراً بنا به دعوت دولت عراق «سردار جاف» - رئيس ايل جاف – به بغداد رفت و دولت عراق دو ميليون دينار عراقي در اختيار او گذاشت تا براي ايجاد ناآرامي در ايران از آن استفاده كند. علاوه بر اين دولت بعثي عراق به تحكيم و تثبيت مواضع خود در مرز مشترك با ايران در منطقه كردستان اقدام كرد. در اسناد سفارت امريكا در تهران در اين‌باره چنين آمده است: اخيراً دولت بغداد سربازان بيشتري را به مناطق كردنشين اعزام داشته و مرز خود با ايران را بسته است و بر جريان امور، نظارت دقيق دارد. هدف عراق اين است كه ثابت كند اگر ايران با عراق همكاري ننمايد بغداد مي‌تواند وضع را مشكل كند. اين در حالي است كه سعدون حمادي وزير خارجه وقت عراق ادعا مي‌كند كه فعاليت‌هاي خرابكارانه‌ از داخل ايران عليه عراق انجام مي‌شود كه هدف آن ايجاد مشكلاتي در روند انقلابي اين كشور است. از سوي ديگر روزنامه الثوره ارگان حزب بعث عراق، جمهوري اسلامي ايران را «همدست امپرياليسم» خوانده و مي‌نويسد: «دولت ايران ديگر نمي‌تواند نيات ستيزه‌جويانه و توسعه‌طلبانه خود را پنهان كند. دولت ايران با بازگرداندن اوضاع به وضعي كه در گذشته بود به ميل و خواسته امريكا عمل مي‌كند.» اين عبارت در زماني گفته و نوشته مي‌شود كه علاوه بر حكومت و نيروهاي مسلح عراق، عده‌اي از كردهاي مسلح آن كشور، در شورش‌هاي كردستان ايران دست دارند و از آنجايي كه ژاندارمري و گارد مرزي ايران كنترل كافي بر مرزهاي مشترك ايران و عراق در ناحيه كردستان ندارند، رفت‌وآمد شورشيان و تبادل پول و اسلحه در مرز بدون مانع صورت مي‌پذيرد. با افزايش تنش بين ايران و عراق و تنگاتنگ‌ شدن همكاري‌هاي مالي، لجستيكي و تبليغاتي بغداد با گروه‌هاي ضد انقلاب در كردستان اين گروه‌ها برنامه سيطره بر كردستان را با شدت و حدت بيشتري دنبال كردند. در تاريخ 23 تيرماه 1358 صدها نفر از افراد مسلح احزاب چپ، وارد مريوان شدند و 25 پاسدار كرد محلي را محاصره كردند كه نيمي از آنها را كشتند و بقيه را مجروح يا متواري كردند. سپاه پاسداران كرمانشاه 100 پاسدار را به مريوان اعزام مي‌كند ولي آنها هنگامي به شهر مي‌رسند كه، كار از كار گذشته است و لذا در پادگان ارتشي مريوان در چهار كيلومتري خارج شهر مستقر مي‌شوند. احزاب چپ براي اعتراض به ورود پاسداران به پادگان مريوان، مردم شهر را به اردوگاهي در هشت كيلومتري خارج شهر بردند و زير چادر جمع كردند تا با تحصن آنها پاسداران انقلاب مجبور به ترك پادگان شوند. علاوه بر اين مردم با بستن راه‌ها مانع از حركت 100 دستگاه تانك و زره‌پوش اعزامي شدند. از سوي ديگر تعدادي از افراد گروهكي، از سنندج به سوي مريوان به حركت درآمدند و با جلو انداختن زن‌ها و كودكان تصميم گرفتند به پادگان ارتش در مريوان حمله كنند. علاوه بر اين نيروهاي زيادي از كردهاي داخل و خارج كشور تمامي ارتفاعات مشرف به شهر مريوان را محاصره كردند. در تمام اين مدت ارتش با آن‌كه فقط 4 كيلومتر با مريوان فاصله داشت، حركتي نكرد. پس از سلطه بر مريوان كه به يمن سياست‌سازشكارانه دولت موقت و پذيرش خروج پاسداران غيربومي از مريوان به دست آمد، گروه‌هاي تجزيه‌طلب نيروهاي خود را براي تصرف جنوبي‌ترين شهر منطقه كردستان يعني پاوه اعزام كردند. با سقوط پاوه ديگر سرتاسر منطقه كردنشين زير سلطه سياسي و نظامي احزاب چپ قرار مي‌گرفت و هيچ نيروي مقاومتي در برابر احزاب مخالف نظام اسلامي باقي نمي‌ماند. نيروهاي تجزيه‌طلب بويژه حزب دموكرات كردستان بعد از قريب 7 ماه كشمكش و جنگ و گريز، به ضعف دولت موقت پي برده زمان را براي اجراي آخرين پرده از سناريوي خود يعني تصرف پاوه و در پي آن تجزيه كردستان مساعد مي‌ديدند. در پي اين هدف، حزب دموكرات كردستان در تاريخ 14 مرداد 1358 يعني تنها يك هفته قبل از شروع حمله به پاوه، طي نامه سرگشاده‌اي خطاب به امام خميني و حمله شديد به ارتش اعلام كرد: حضرت آيت‌الله: با صراحت و مسئوليت تمام اعلام مي‌كنيم كه كردستان در آستانه فاجعه بزرگي قرار دارد و توطئه گسترده‌اي عليه مردم ستمديده كردستان در شرف تكوين است. قرائن و شواهد نشان مي‌دهد كه فاجعه نزديك است... ما نمي‌خواهيم اين حقيقت تلخ از نظر رهبر عاليقدر انقلاب پنهان بماند. اگر نيروهاي ضدانقلاب كه اكنون دارند از هر طرف به سوي كردستان ارتش گسيل مي‌دارند به دستاوردهاي انقلاب ما حمله كنند اگر روي خلق ما اسلحه بكشند يقين داشته باشند كه خلق ما و زحمتكشان كردستان يكپارچه و متحد از انقلاب و دستاوردهاي آن دفاع خواهد كرد. حضرت آيت‌الله: شخص آن حضرت به مردم ايران ياد داده‌ايد كه براي دفاع از حق مسلم خود از هيچ ارتشي نهراسد. مطمئن باشيد مردم كردستان اين درس رهبر انقلاب را فراموش نكرده‌اند... فاجعه پاوه تنها يك هفته پس از انتشار اين نامه سرگشاده افراد مسلحي از ايل قلخاني و ايل جوانرود و طرفداران سالارجاف و پاليزبان به همراه حزب دموكرات، حزب كومله، چريك‌هاي فدايي خلق، طرفداران جلال طالباني و... نيروهاي خود را براي محاصره پاوه تجهيز كردند. در تاريخ 20/5/1358 عده‌اي از چپي‌ها و طرفداران حزب دموكرات در قريه قوري قلعه متحصن شده و با صدور قطعنامه 12 ماده‌اي خواستار تشكيل شوراي شهرستان پاوه، تصفيه سپاه پاسداران پاوه و حق خود مختاري كردستان شدند. در روز 22/5/58 شورشيان مسلح همه راه‌ها را به تصرف خود درآورده، پاوه را محاصره كردند و چند كاميون خواروبار را كه از كرمانشاه به پاوه مي‌رفت تصرف نمودند. محاصره شهر ساعت به ساعت تنگ‌تر مي‌شد و درگيري‌ها شدت بيشتري به خود مي‌گرفت. در نيمه شب 24/5/58 درگيري‌ها به اوج و همه ارتفاعات اطراف شهر به دست مهاجمين افتاد كه پاسداران به مقر خود در وسط شهر عقب‌نشيني كردند. در روز 25/5/58 در حالي كه جنگ بشدت ادامه داشت فرمانده سپاه پاوه توسط بي‌سيم اطلاع داد كه اگر كمكي نرسد تا يك ساعت ديگر شهر به تصرف مهاجمين درخواهد آمد. در حالي كه خطر سقوط، شهر پاوه را هر لحظه تهديد مي‌كرد از طرف دولت موقت، دكتر چمران مأموريت يافت براي مقابله با اشرار به سوي پاوه حركت كند. دكتر چمران وقتي وارد شد كه از 60 پاسدار غيرمحلي فقط 16 نفر باقي مانده بودند و از اين تعداد 6 يا 7 نفر مجروح شده بودند و قادر به جنگ نبودند... مهمات آنها به پايان رسيده بود. همه ارتفاعات شهر به دست دشمن سقوط كرده بود. بيمارستان معروف پاوه به دست آنها افتاده بود و نيرويي بين 2000 تا 8000 نفر از گروه‌هاي چپي و راستي با اسلحه سبك و سنگين منطقه را زير سيطره خود گرفته بودند. در حالي كه مي‌رفت آخرين نقطه مقاومت در شهر پاوه سركوب شود و نيروهاي شورشي تا 30 متري پاسگاه، محل استقرار دكتر چمران و پاسداران انقلاب پيشروي كرده بودند، فرمان تاريخي امام مبني بر حركت ارتش به سوي پاوه همه چيز را دگرگون كرد. امام خميني در تاريخ 26/5/1358 به عنوان فرمانده كل قوا با صدور پيامي اعلام كردند: «به دولت و ژاندارمري اخطار مي‌كنم كه اگر با توپ‌ها و تانك‌ها و قواي مجهز تا 24 ساعت ديگر حركت به سوي پاوه نشود من همه را مسئول مي‌دانم. من به عنوان رياست كل قوا به رئيس ستاد ارتش و ژاندارمري دستور مي‌دهم كه بي‌انتظار دستور ديگر، بدون فوت وقت با تمام تجهيزات به سوي پاوه حركت كنند و به دولت دستور مي‌دهم وسايل حركت پاسداران را فوراً فراهم كند. تا دستور ثانوي، من مسئول اين كشتار وحشيانه را قواي انتظامي مي‌دانم و در صورتي كه تخلف از اين دستور نمايند، با آنان عمل انقلابي مي‌كنم. مكرراً از منطقه اطلاع مي‌دهند كه دولت و ارتش كاري انجام نداده است. من اگر تا 24 ساعت ديگر عمل مثبت انجام نگيرد سران ارتش و ژاندارمري را مسئول مي‌دانم.» با صدور فرمان تاريخي امام خميني موجي از هيجان سرتاسر ايران را فرا مي‌گيرد. هزاران نفر در مقابل ساختمان نخست‌وزيري به صف ايستاده و طلب اسلحه مي‌كنند كه رهسپار پاوه شوند، كميته‌هاي شهرها و پاسداران و يگان‌هاي زيادي از داوطلبين ارتشي خواستار اعزام به پاوه مي‌شوند، كرمانشاه از كثرت داوطلبين ارتشي و غيرارتشي موج مي‌زند. در صحنه نبرد نيز مزدوران با شنيدن پيام امام پا به فرار مي‌گذارند و مبارزان مدافع شهر پاوه از حالت تدافعي خارج شده به دشمن هجوم مي‌برند. با رسيدن نيروهاي كمكي شهر پاوه در عرض چند ساعت پاكسازي مي‌شود و همه كوه‌ها و تپه‌ها و فرودگاه آن به دست نيروهاي اسلام مي‌افتد. ساعت 10 صبح نوسود نيز به تصرف نيروهاي اسلام درمي‌آيد. بعد از نوسود مريوان، بعد از مريوان، بسطام، بعد از بسطام بانه، بعد از بانه سردشت و از محوري ديگر مهاباد، بوكان، سقز و نقاط ديگر يكي پس از ديگري به تصرف ارتش و پاسداران انقلاب درمي‌آيد و در عرض 10 روز سرتاسر كردستان آزاد مي‌شود» دكتر چمران در بخشي از خاطرات خود مي‌نويسد: «بزرگترين شهرهاي كردستان مثل مهاباد، بانه، سقز و بوكان بدون درگيري به تصرف درآمد. در شهر بانه نيروهاي دشمن 4 برابر نيروهاي ما بود و فرماندهي آن را جلال‌الدين حسيني برادر عزالدين حسيني به عهده داشت كه بزرگترين قدرت منطقه به شمار مي‌رفت. ما ساعت شش بعدازظهر وارد بانه شديم ولي وي ساعت 4 بعدازظهر يعني 2 ساعت قبل از ورود ما از بانه گريخت و به عراق رفت.» آزادي كردستان در 10 روز به اين ترتيب در عرض 10 روز كردستان آزاد مي‌شود. اما باز هم اشتباه گذشته تكرار مي‌شود. دولت موقت با اعزام هيأت حسن نيت درصدد توافقاتي با ضدانقلاب برمي‌آيد و منجمله اين‌كه پاسداران از منطقه تخليه مي‌شوند و ارتش فرمان مي‌يابد كه تمام نيروهايش را به بازسازي و تجديد سازمان خود بپردازد. تنها يك ماه بعد از اين توطئه‌گران و آشوبگران كه به عراق گريخته بودند، بازگشتند و دوباره اسلحه وارد كردند. به اين ترتيب يك بار ديگر شهرهاي كردستان يكي پس از ديگري زير سلطه گروه‌هاي ضد انقلاب قرار گرفت. نيروهاي تجزيه‌طلب اين بار نيز از مهاباد آغاز نمودند و پس از سيطره بر آن به سوي اشنويه و بانه حركت كردند. در بانه هنگامي كه يك ستون نظامي از سردشت براي تعويض و رفتن به مرخصي عازم بانه بود و دستور داشت كه در شهر تيراندازي نكند، مورد هجوم نيروهاي ضدانقلاب قرار گرفت. آنها با سپر كردن زن‌ها و بچه‌ها ستون نظامي را از پشت به رگبار بستند كه در نتيجه بيش از 35 نفر از سربازان شهيد و 75 نفر مجروح شدند. در جريان اين حمله كه در روز عيد قربان سال 1358 اتفاق افتاد فرمانده ستون ارتش نيز به شهادت رسيد. مدتي پس از اين واقعه گروه‌هاي مسلح شبانه وارد شهر مريوان شدند و در بدو ورود هشت نفر از ساكنين آن را به جرم همكاري با جمهوري اسلامي و استقبال از نيروهاي انقلاب در زمان آزادسازي مريوان به قتل رساندند. در همين زمان، گروه‌هاي ضدانقلاب 20 نفر از گروگان‌هاي مسلمان را در منطقه آلواتان در نزديكي مرز عراق كشته و اجساد آنها را در بيابان‌ها پراكندند و دستور دادند كه هيچ كسي حق دفن آنها را ندارد. به اين ترتيب يك بار ديگر كردستان در معرض سقوط قرار گرفت. در اين زمان نيروهاي ضد انقلاب تا نزديكي شهر كرمانشاه، قروه، بيجار (شهرهاي شيعه كردنشين) مستقر شدند و روستاهاي اطراف اين شهرها را تحت كنترل خود درآوردند. علاوه بر اين، جاده پاوه را بستند و شهرهاي جوانرود، روانسر و نوسود را مورد حمله قرار دادند. در اين حملات تنها در نوسود از يك ستون ارتش 5/7 تن مهمات به دست ضد انقلاب افتاد. همزمان با اين عشاير و ايلات قلخاني و اهل حق در منطقه قصر شيرين، ريجاب و جوانرود كه سران آنها با بعثي‌هاي عراق در رابطه بودند اقدام به نا‌امن كردن جاده و حمله به روستاها كردند و با لشكر 81 كرمانشاه درگير شدند. شهر پاوه نيز دوباره در محاصره قرار گرفت. پادگان سنندج در معرض سقوط واقع شد و ستون ارتشي كه براي پادگان كمك مي‌برد در محاصره ضد انقلاب افتاد. در پي اين حوادث رئيس‌جمهور وقت – بني‌صدر – دستور داد تا ستون نظامي ارتش به سمت كردستان (مهاباد) حركت كند. اين ستون در دره قاسملو به محاصره حزب دموكرات درآمد و بيش از 6 تانك و مقدار قابل توجهي از تجهيزات آن به دست مهاجمين افتاد. در اين حادثه عده زيادي از پرسنل ستون كشته و يا اسير شدند. به دنبال اين وقايع، بني‌صدر اعلام كرد: «كار كردستان تمام است و بايد مذاكره سياسي كرد.» در نتيجه هيأتي براي مذاكره عازم كردستان شد. در مقابل سپاه به مخالفت با اين اقدام برخاست و اعلام كرد: «سپاه به تنهايي مردم را بسيج و به كردستان خواهد برد و تسليم شرايط نخواهد شد.» متعاقب اين مسئله حركت مشترك سپاه و ارتش براي آزادسازي دوباره كردستان آغاز شد. سپاه زنجان و بيجار از محور نجف‌آباد و ديواندره، سپاه همدان و قروه از محور گنجه – دهگلان، سپاه كرمانشاه از محور كامياران و سپاه اصفهان و تهران از پادگان لشكر 28 سنندج آماده و فرودگاه شهر به جهت آزادسازي شهر سنندج آماده عمليات شده بود اين بار بيش از 20 روز در محاصره قرار گرفته و مقاومت ضد انقلاب به طول انجاميد. در اين عمليات تعداد زيادي شهيد و بيش از 1100 گلوله توپ به سمت مقر گروهك‌ها شليك شد. به اين ترتيب ضد انقلاب توانست با سنگربندي شهرها و برانگيختن مردم بخش قابل ملاحظه‌اي از نيروهاي ارتش، پاسداران انقلاب و نيروهاي مردمي را نزديك به يك ماه در دروازه شهر سنندج نگه دارد و خسارات جاني و مالي عظيمي به انقلاب وارد سازد. در شش ماهه اول سال 1359 – يعني درست در زماني كه دولت بعثي عراق تدارك يك تهاجم همه جانبه را عليه جمهوري اسلامي ايران مي‌ديد، نيروهاي سپاه و بسيج سراسر كشور درگير در كردستان بودند و لشكرهاي 28 سنندج، 64، 81 و تيپ 90 در اين منطقه زمينگير شده بودند. ذهن مسئولين كشور و امت حزب‌الله عموماً متوجه مسئله كردستان بود. اين در حالي بود كه در تمام اين دوران، نه تنها عراق عقبه مطمئن براي گروه‌هاي محارب محسوب مي‌شد بلكه مركز تغذيه و تداركات سياسي تبليغاتي و نظامي آنان به شمار مي‌رفت. درگيري‌هاي كردستان في‌الواقع مقدمه‌اي براي آغاز جنگ هشت ساله عراق عليه ايران محسوب مي‌گردد. البته ميدان‌هاي جنگ در كردستان خود به خود آموزشگاه مناسبي شد براي تمرين مانور نيروهاي انقلابي، سپاهي و مردمي كه آمادگي نسبي براي شروع دوره‌هاي سخت اشغال كشور توسط ارتش عراق را پيدا كنند.