درباره ما

<-BlogAbout->
جستجو

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
کاربردی

باسلام به خدمت تمامی عزیزان تصاویرمربوطه به سفررییس جمهوروقت شهید والامقام  رجایی است که برای دیدار بامردم وبازدیدمنطقه به پاوه تشریف فرماشدند وتاازنزدیک خودنظاره گر جنگ ورشادت رزمندگان ومردم این دیارباشندبله همینطوری که خودشما ملاحظه می کنید درتمام دوران جنگ پاوه میعادگاه عاشقان بوده وهست کسانی که ازشخصیت های بزرگوار ایران عزیز اسلامی مابودندوهستند وهمیشه خواهندبودوبا این آمدوشدها بود که فرمان صادرشد تا پاوه ازمحاصره زد انقلاب بیرون بیاد وآن پیرفرزانه آن دستورتاریخی رابرای آزادسازی پاوه صادرکنند واین رشادت ها بود که امروز شهیدان بزرگی همچون چمران.سیفی.همت.کاظمی.طباطبایی.قاضی.درکنارنام پاوه ستوده می شوند ودرپاوه به هرکجا بنگری یاد وخاطره این شهیدان ورزمندگان عزیزمان رابرایمان تداعی می شودومانباید لحظه ای اززحمات این عزیزان ساده بگذریم ما به این عزیزان وتمامی شهدا خیلی بدهکاریم چون این اسایش وامنیتی که داریم ازشهیدان داریم وامروز دیگر درمیان ما نیستند ولی حالا ببینیم مایی که امروز مسول هستیم وخودرا وارث می دانیم وباداشتن پست ومقامی درارگانهای وابسته به دولت و انقلاب  که ازرشادت هاوغیورمردی آنها به جای گذاشته شده ادای تکلیف می کنیم به بچه های یتیم شده شهیدان سرکشی می کنیم وازمشکلاتی که دراثرنبودپدرگریبان گیرشون شده خبرداریم ومراسمات شهرستان ازخانواده های شهدا دعوت می شود یا ازطرف مسولیین بومی ازشهدا وزحمات های آنها بازگویی می شه  کسانی که از درد ودل خانواده شهدا خبر ندارید سر خود رو از زیربرف بیرون بکشید  این انقلاب به آسانی به دست نیامده تامابگذاریم به همین اسانی ضربه بهش واردبشه.


      سلام  ودرودوصلوات خداوانبیا الهی وملاییکه خدا برارواح مطهرهمه شهیدان اسلام علل الخصوص شهیدقهرمان ناصرسیفی اووقتی که حرکت می کرد فوج بسیجیان برای دفاع از انقلاب وراه شهیدان به حرکت در می آمدندماابتداخداروشاکریم وسپاسگذاریم که این همه امدادهای غیبی واین همه نعمات خودشو پیروزیهای خودشوتابه امروز به رغم همه دشمنیهای که دشمنان باتنوع بالا برای ماپیش می آوردندیکی بعد از دیگری پیروزی اذان ماشدومادرهمه جبهه ها چه نظامی چه غیرنظامی تابه امروز پیروزشدیم ومابادهان روزه پیشانی بر خاک می گذاریم وخداروشکروسپاس می گوییم دوم بایدسپاسگذارشهیدان باشیم همون های که مارو به اوج عزت رساندند ای کاش می شد اون لحظه ای که ناصرسیفی درهمین جلوفرمانداری همراه دوتویوتا نیروضدانقلاب داخل شهر باهم قصه های داشتیم براتون بازگویی می کردم آزادگی.شجاعت.فداکاری. برای چی برای درجه .برای مقام.برای دنیا.یابرای شورانقلابی یاروح جهادی برای عشق برای دفاع ازکشورهمون یک شب رو اگر زبان گویا داشتم براتون ترسیم می کردم چه کردند اینها.



درهمان اوایل جنگ پاوه بودنیروهای مردمی وارتش به پاوه می آمدند وشهر درمحاصره ضدانقلاب بود ومردم درکنارشهید چمران درحال مبارزه بودند وماهم درحال مبارزه بودیم که درآن زمان بود باشهید ناصرسیفی ورشادت های این شهید بزرگوار آشناشدم.



 

درمراحل مختلف جنگ به پاوه می آمدم وخاطره ای ازشهیدناصرسیفی دارم  که به عنوان فرمانده بسیج وقت هروقت نیروه های بعثی عراق به این منطقه حمله می کردندوباتوجه به نیازمنطقه برای اعزام نیروبه جبهه ها بود بادستورایشان بایک فراخوان درپشت بلندگوی مسجد حدودچهارهزارنفرنیروهای بسیجی جمع می شدندتابرای اعزام به جبهه ها آماده شوند.

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعت 15:51
باسلام خدمت کلیه انقلابیون که نظام رو برای ادامه راه شهدا وامام شهدا وطبعیت ازسکاندارکشتی انقلاب حضرت امام خامنه ای دوست دارند.نه بخاطرپست ومقام آن .باسلام به روح به پرواز درآمده شهداوامام شهداکه امروز این امنیت روکه داریم ازرشادت ودلیری مردی این عزیزان بوده است که امروز درست است که ازلحاظ جسمی دربین مانیستد ولی فکرمالحظه ای ازرشادت آنها پاک نمی شه وباسلام خدمت تمام عزیزان جانبازکه در صدرآنهاحضرت آیت الله خامنه ای رهبر فرزانه انقلاب که یک لحظه برای دفاع ازتمامی این کشور عقب نکشید وباتمامی وجود دفاع کرد وهرگز خودرا ازرزمندگان درجبهه های حق علیه باطل جدا نکردباسلام خدمت تمامی اسرا وایثارگران عزیزاین انقلاب که بدون هیچ ادعایی برای دفاع ازمرزوبوم خودکوتاهی نکردند وحال هم وقتی ازآنهادرباره جنگ سوال می پرسی آنها بدون هیچ چشم داشتی جواب می دهندومی گویندمابخاطرشرف وناموس کشورمان جنگیدیم نه بخاطرچیزی دیگه ولی حال که جنگ سخت افزاری به جنگ نرم افزاری تبدیل شده انتظارمی رود ازرسانه های .شهرستان که از این عزیزان تقدیر وتشکرکنندواگر هم این کار رو انجام نمی دهند یاخبرها رو پوشش ندهند ویامسولانی که ازمرکز بافکربازآمدندوزحمات این عزیزان روبازگومی کنند اسم این عزیزان وشهداروسانسور نکندومامدت چندسال است نظاره گر این کم توجهی هاازسوی سایت هاهستیم وفقط وفقط باید بگیم متاسفیم وباهمین کاراست که شهدای پرآوازه این منطقه گمنام شدند.ولی وقتی مسولان درجه بالای مملکتی برای مراسمات باکل دغدغه کاری که دارندوبرای به رخ کشیدن زحمات شبانه روزی شهدای این منطقه به چشم جهانیان به پاوه می آیندوباچه احساسات انقلابی خود که انگار باشهدا دارند حرف می زنند وما باید ازاین بزرگان یادبگیریم.ولی بعدازسخنرانی ها اسم این شهداوایثارگران وعزیزان توسایت هاسانسور می شه خود شماقضاوت کنیداسم این کارروچه بایدگذاشت...... . وماامروز به عنوان فرزند حزب اله موظف هستیم که یاد آوری کنیم وهمانطورکه به فرموده رهبرکبیرانقلاب (زنده نگه داشتن یادشهدا کمتر ازشهادت نیست)وامروز هم ماباتمام وجود وبدون هیچ چشم داشت مادی به فکر زنده نگه داشتن یاد شهدا وانقلابی که باخون آنهابه دست اومده هستیم . وباصلوات برای سلامتی رهبرانقلاب وآرزوی طول عمر برای این بزرگوارجمله خود را به پایان می رسانم.



کسانی که واقعا ازته دل با این انقلاب هستندخواهشمندیم این وصیت نامه رو بخوانند.

 

وصیت نامه شهید ناصر کاظمی

در مکتب اسلام هر مسلمان موظف است وصیت‌نامه‌ای از خود برجای گذارد. البته تا آنجا که یادم هست تاکنون چندین وصیت‌نامه نوشتم که متأسفانه به علّت اینکه سعادت شهادت نداشتم آنها قدیمی شده است و این وصیت‌نامه جدیدم است. البته اینجانب معتقدم هر که هر کاری کرده و هر نوشته‌ای که جمع‌آوری کرده باشد، با خود به آن دنیا خواهد برد و آن پروردگار یکتا است که باید قضاوت کند. شاید بیش از دو سال است که آمادگی شهادت را، به نظر خودم دارا می‌باشم ولی نظر خودم اصلاً شرط نیست نظر خداوند تبارک و تعالی شرط است.

وصایایم را به ترتیب ذیل ذکر می‌نمایم امید است که تمام دوستان مومن و معتقد در آخرت شفاعت ما را بنمایند.

1- تنها مکتب رهایی بخش مستضعفین از دست مستکبرین، مکتب انقلابی اسلامی می‌باشد.

2- برای این که در این دنیای زودگذر گرفتار انحراف نفس نشوید، همیشه به یاد خدا باشید.

3- جهت ادامه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و متصل شدن به انقلاب جهانی حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) همیشه سراپا گوش به فرمان امام و یاران صدیق و مومن امام که عملاً در خدمت انقلاب و اسلام عزیز بوده‌اند، باشید.

4- ماهی یک بار به قبرستان شهدا بروید و درس مبارزه و ایثار و گذشتن از دنیا و پیوستن به شهدای صدراسلام را فرا گیرید.

5- سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا حد امکان از نظر عقیدتی، سیاسی و نظامی تقویت نمایید و به خصوص سپاه را در یک سازماندهی واحد و طی یک ضوابط واحد در سراسر مملکت بسط دهید.

6- از اینکه کاری اشتباه انجام داده‌اید از گفتن آن ابا نداشته باشید.

7- سیاستمداران همیشه باید از افرادی مخلص و صادق و با تقوا باشند تا بتوانند سیاست مکتب اسلام را پیاده نمایند.

8- سعی را بر جذب نیروهای جوان نه دفع آنان.

9- سعی کنید تحمل عقیده مخالف را داشته باشید مانند شهید مظلوم آیت‌الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی.

10- از اختلافات داخلی به خاطر رضای خدا و خون شهدای انقلاب اسلامی بپرهیزید.

11- سعی شود که قانون اسلام در مورد همه بطور یکسان اجرا شود و فرقی بین یک فرد عادی و سپاهی و روحانی و دولت‌مرد نباشد و امید است که مسئله زمین بنفع مستضعفین در حکومت اسلامی حل شود و دنیا ما را در این مورد الگو قرار دهد.

12- اگر کسی مسئول شد موظف است که بر کار زیردستان خود تا حد امکان و توان نظارت نماید و گرنه باید از آن مسئولیت کنار رود.

13- سعی شود که در سه وزارتخانه، آموزش و پرورش وزارت کشور و وزارت امور امورخارجه بهترین و مکتبی‌ترین افراد وارد شوند و اگر چنانچه در این سه وزارتخانه مسامحه شود مسئولین در پیشگاه خدا و امت، مسئول خواهند بود.

14- زندان جمهوری اسلامی باید دانشگاه باشد و سعی شود اصلاً ساختمان‌هایی که جدیداً جهت احداث زندان ساخته می‌شود با معیار کاملاً اسلامی باشد و بهترین و مکتبی‌ترین افراد بازجو و زندانیان باشند.

15- برای موفقیت در کردستان باید صفوف ضد انقلاب از مردم جدا شود با ضدانقلاب با قاطعیت و با مردم محروم و مستضعف کرد با مهربانی هرچه تمام‌تر رفتار شود.

16- از تهمت ‌زدن بدون علم و آگاهی به دیگران شدیداً پرهیز کنیم.

17- اگر چنانچه جنازه‌ام پیدا شد در بهشت‌زهرا خاک نمایید.

18- تمام اموالم به بی‌بضاعت‌های واقعی طی تشخیص همسرم و خواهرم و برادرم تقسیم شود.

در پایان این نکاتی را که تذکر دادم هر کسی در رابطه با مسئولیتش جهت رضای خدا اگر درست است اجرا نماید و گرنه اجرا ننماید. در آخر خودم به این نتیجه رسیده‌ام که تمام اعضاء خانواده‌‌ام کاملاً آماده شهادتند بخصوص همسرم و خواهرم و مادرم و برادرانم و پدرم آمادگی دارند; امید است که همگی مرا حلال بنمایند.


 به گزارش تا شهدا؛ شهدای مبارزه با پژاک از جمله شهدایی هستند که مظلوم و غریب واقع شده‌اند. کسانی که امنیت امروز مرزهای جمهوری اسلامی مرهون خون آنان است و در گمنامی روز‌ها و شب‌هایشان را با جهاد گذراندند. شهید سعید قهاری از جمله این سرداران شهید است که در مرزهای شمال غربی کشور بعد از سی سال سابقه فرماندهی عملیاتی سپاه در درگیری با گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید. از جمله مسئولیت‌های او می‌توان به فرمانده لشکر سه مخصوص نیروی زمینی (حمزه سید الشهدا)، جانشین فرمانده سپاه همدان، جانشینی تیپ انصار الرسول (ص) در شاخ شمیران و اورامانات، فرماندهی سپاه و تیپ مریوان و قائم‌مقامی قرارگاه شهید شهرامفر در سنندج اشاره کرد.

فرحناز رسولی همسر سردار شهید حاج سعید قهاری ۲۲ سال زندگی مشترک با او داشته است و حالا او را اینگونه معرفی می‌کند: این شهید جزو شهدایی است که گستردگی خدمت بالایی دارد. در ده شهر و پنج استان خدمت کرده و اهم خدمتش هم در کردستان و آذربایجان بوده است. در زمان خودش و بعد از شهید بروجردی به مسیح شماره دو کردستان معروف شد. چون هم زمان جنگ در کردستان بود و هم بعد از جنگ با حزب درگیر بود. زیرا بعد از شهید بروجردی از کسانی بود که عملیات‌های پارتیزانی با احزاب کرد در کردستان داشت و دائم با آن‌ها درگیر بود. آخرین مسئولیتی هم که داشت، فرمانده لشکر سه نیرو مخصوص سیدالشهدا (ع) در ارومیه بود. او در عملیات پاکسازی مناطق مرزی در چهارم اسفندماه ۱۳۸۵ به شهادت رسید.

از سال‌های جنگ تحمیلی بگویید. سال ۶۳ وقتی ازدواج کردید هنوز نیمی از سال‌های دفاع مقدس باقی مانده بود. در آن روز‌ها زندگیتان چطور بود؟


سال اول ازدواجمان در سنقر که شهر خودم است زندگی می‌کردیم. درست است که آنجا وطن من بود اما من در ناامنی کامل بودم. هیچ امنیتی نداشتم. به خاطر اینکه از زندگی پدر و مادر خارج شدم و رفتم در زندگی شهید قهاری. زندگی این شهید یک خانه سازمانی در حاشیه و کنار شهر بود که تازه ساخته شده بود. این خانه فاقد هر نوع امکانات بود. یک شهرستان کوچک را در سی سال گذشته ملاحظه بفرمایید که تازه ساخته شده باشد. نه آسفالت داشتیم، نه تلفن، و نه نرده و پنجره که امروزه همه روستا‌ها دارند. یک تلویزیون سیاه و سفید کوچک داشتیم که اکثر اوقات هم خراب می‌شد و برفک داشت و کسی نبود آنتن و این چیز‌ها را تعمیر کند. من‌‌ همان جا فرزند اولم بنت الهدی را به دنیا آوردم.




ما یک سال در سنقر ماندیم. اما تمام این مدت را شهید آن‌جا نبود. شهید قهاری قبل از اینکه با بنده ازدواج کند دو سال در سنقر بود اما بعد از ازدواج با من فقط چند ماهی آنجا بود. بعد من را آنجا تنها گذاشت و خودش به عنوان فرمانده سپاه جوانرود معرفی شد. جوانرود هم یکی از بخش‌های مرزی محروم استان کرمانشاه بود. اما امروزه شهرستان شده و یک شهر توریستی دارد. بازار و بازارچه دارد و مردم در آنجا خرید می‌کنند. ولی زمانی که ما زندگی می‌کردیم یک بخش مرزی محرومی بود. مردم کرد اهل تسنن آنجا زندگی می‌کنند. در سنقر ماندیم تا اینکه من زایمان کردم و بچه چهار ماهه شد. بعد همسرم آمد و من را به جوانرود برد. وقتی که زایمان کردم، خواست خدا بود که ایشان یک بار آمد برای مرخصی و به زایمان من برخورد. یعنی عمدا نیامد که وقتی من می‌خواهم زایمان کنم رسیدگی کند. اتفاقی بود. ایشان دو روز پیش من بود و دوباره رفت منطقه و تا ۴۰ روز نیامد. بچه که چهار ماهه شد، ما دوباره وسایلمان را جمع کردیم، رفتیم جوانرود. البته ایشان زیاد به جوانرود رفتن ما راضی نبود و می‌گفت می‌ترسم اذیت شوی. آنجا یک بخش محرومی است. آلوده است. آب ندارد. ولی من خودم خیلی اصرار داشتم که آنجا بروم. دیدم من الان اینجا تنها بایستم چه کار کنم. حداقل بروم آنجا که این بنده خدا مدام در این مسیر در حال رفت و آمد نباشد. تلفن هم نبود که ارتباطی داشته باشد. جوانرود اولین شهر مرزی بود که من رفتم. حدود دو سالی آنجا زندگی کردم.

ماجرای مجروحیت در کربلای۵
 
ایشان جبهه جنوب هم رفتند؟

از فرماندهان کردستان بود اما در برخی عملیات‌های جنوب شرکت می‌کرد. مثل عملیات کربلای۵ در شلمچه. تا عملیات شروع شد تعدادی از بچه‌های عملیاتی که اطراف خودش بودند را برداشت و رفت کربلای پنج. در کربلای پنج مجروح شد. من نمی‌دانستم که به او در عملیات چه گذشته و کی به خانه می‌آید، یک روز زنگ زدند و من رفتم در را باز کردم. دیدم شهید قهاری از در که آمد تو، یکی از دستانش در آستین بلوزش نیست. جمع کرده و دستش را بسته. خیلی عادی آمد تو. من سوال کردم دستت چی شده؟ چرا توی آستین بلوزت نیست؟ گفت چیزی نیست. یک کمی مجروح شدم که الان خوب شده. من هم فکر کردم واقعا چیزی نیست. بعد دیدم نشست و خیلی هم درد داشت و اصلا حالش مناسب نبود. ولی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد که من مجروح شده‌ام. دیدم زنگ زد از بهداری سپاه بچه‌ها برای پانسمان آمدند. وقتی که زخم را باز کردند، دیدم که قسمت کمر و دنده‌هایش پر از ترکش است و زخم بزرگی آنجا هست. طوری که روی دستش اثر گذاشته بود که نمی‌توانست دستش را آویزان کند و آن را جمع کرده بود. گفتم پس چرا شما گفتی چیزی نیست؟ گفت شما نمی‌دانی. در آنجا نبودی که ببینی بچه‌ها چطور تکه تکه شدند. نمی‌دانی چه کسانی شهید شدند. من رویم نمی‌شود بگویم مجروح شده‌ام.

شما اطلاع داشتید که ایشان رفت جنوب؟

بله؛ وقتی می‌رفت گفت. اما من جزئیات قضیه را نمی‌دانستم که عملیاتی به این گستردگی در پیش است. گفتم این‌ها همیشه رزمنده‌اند و جنوب هم برای جنگ می‌روند. اما عملیاتی به این گستردگی که ما چقدر شهید دادیم و چقدر از بچه‌های سپاه صدمه دیدند را نمی‌دانستم. این سومین مجروحیت ایشان بود.
رفت بیرون نان بخرد تا دو ماه به خانه بازنگشت/شرکت در حماسه والفجر۱۰



دیگر چه عملیات‌هایی شرکت کرده بودند؟

بعد از جوانرود ایشان به عنوان فرمانده سپاه و تیپ پاوه معرفی شد. در پاوه سال ۶۶، عملیات والفجر ۱۰ شرکت داشت، من هم آنجا ساکن شدم. آن زمان یک فرزند داشتم. رفتم در پاوه مستقر شدم. یک خانه خیلی ابتدایی و قدیمی وسط حیاط سپاه بود که هر کس فرمانده سپاه می‌شد خانواده‌اش را به خاطر امنیت بیشتر به آنجا می‌برد. در واقع انبار سپاه بود که ما زمان جنگ از آن به عنوان خانه استفاه می‌کردیم. صبح تا غروب که من با یک بچه درخانه تنها بودم، مونس من فقط موش‌ها شده بودند. به دلیل اینکه من بالا زندگی می‌کردم و پایین هم انبار سپاه بود و زمان جنگ هم کسی فرصت نداشت بیاید آنجا را تمیز و بازسازی کند و موش داشت. یعنی خانه ما پر از موش بود. هر چه سم استفاده می‌کردم این مشکل حل نمی‌شد. حدود یک سال و نیم یا دو سال من با همین منوال در آنجا زندگی کردم.

عملیات والفجر ۱۰ که شد، من نمی‌دانستم عملیات است. ایشان اتفاقی یک روز جمعه خانه بود. یک نانوایی هم در حیاط سپاه بود که من گفتم حاجی امروز که جمعه است و شما خانه هستید، خوب است که بروید یک نان تازه بگیرید که ما یک بار نان تازه بخوریم. ایشان بلند شد برود نان تازه بگیرد. اصلا به من نگفت که عملیات است و من باید بروم عملیات. وقتی می‌خواست برود نگفت. شاید عملیات جلو افتاده بود و خودش هم نمی‌دانست. رفت نان بگیرد و دیگر تا دو ماه خبری از او نشد. وقتی که ایشان نیامد و نیامد، من زنگ زدم به محل کارش. گفتم حاجی رفته بود نانوایی نان بخرد اما تا الان نیامده. گفتند فلانی رفت برای عملیات والفجر۱۰. من هم ساعت دو بود که تلویزیون را روشن کردم و دیدم که گفتند فلان منطقه عملیات شده است. در این دو ماه، پاوه هم شهری مرزی بود و به شدت از طرف بعثی‌ها تهدید می‌شد.

در بمباران ساختمان سپاه پاوه، جوی خون روان شده بود

تهدید کرده بودند که ما می‌خواهیم پاوه را بمباران شیمیایی کنیم. ۷۰ درصد مردم بومی پاوه هم آنجا را ترک کرده بودند و رفته بودند اطراف روستا‌ها و باغ‌های اطراف. آن خانواده‌های سپاهی هم که در خانه‌های سازمانی ساکن بودند و غیر بومی بودند بیشترشان رفتند و فقط دو سه خانواده مانده بود. من هم با یک بچه در این خانه تک و تنها بودم. زن آقای فرماندار هم با دو تا بچه مانده بود. هواپیما‌ها آمدند که شهر را بمباران کنند، سپاه و بسیج را نشان کردند. یعنی آنجایی که ما به عنوان جای امن رفته بودیم که زندگی کنیم بمباران کردند. من هم با یک بچه در خانه بودم و تمام خانه شده بود، ترکش و دود و شیشه. نمی‌توانستم تکان بخورم. یعنی بچه‌ام را که در فاصله دو متری من بود نمی‌توانستم ببینم و پیدایش کنم. فقط صدای گریه‌اش را می‌شنیدم. آن قدر شیشه و ترکش زیر پای من بود که نمی‌توانستم قدم بردارم و بروم بچه را بیاورم. یعنی ایستادم ده دقیقه‌ای تا این دود‌ها از بین برود تا بچه را پیدا کردم که گریه نکند. حاج سعید رفته بود منطقه و نمی‌دانست این بلا سر ما آمده. ما اینجا زیر بمباران بودیم و خود ایشان هم در عملیات. یک ساعتی طول کشید که یکی از نگهبان‌ها بعد از یک ساعت آمد بالا و احوال من را پرسید و گفت شما با این بچه اینجا هستید، مشکلی برایتان پیش نیامده؟ من هم خندیدم و گفتم شما خیلی دیر آمدید. اگر من مجروح شده بودم تا الان تمام خون بدنم رفته بود و از بین رفته بودم. ما یک پنجره‌ای داشتیم که رو به حیاط سپاه بود. به من گفت که حاج خانم بیا حیاط سپاه را نگاه کن ببین چه خبر است. به همین خاطر نیامدم. وقتی که من نگاه کردم، دیدم جوی خون آنجا روان شده. خیلی از برادران شهید شده‌اند. خیلی‌ها مجروح شده‌اند. دیگر خجالت کشیدم که به دژبان گفتم شما چرا دیر آمدید. خواست خدا بود که من با یک بچه آنجا شهید نشدیم و توفیق نداشتیم. به هر حال آن خانه دیگر قابل نشستن نبود.




سال ۶۶ صدام کرمانشاه را به شدت بمباران کرد/ بالا‌ترین آمار جانباز خانم را کرمانشاه داشت

بچه‌های سپاه آمدند و گفتند دیگر صلاح نیست شما در این خانه بمانید. ما باید شما را انتقال دهیم کرمانشاه، مرکز استان. من قبول نکردم. گفتم من صحیح و سالمم چرا باید بیایم؟ همین جا خانه را تمیز می‌کنم و زندگی‌ام را ادامه می‌دهم. اصرار کردند. گفتم من سالم و سرحال هستم. دوست دارم من را ببرید بیمارستان کمک کنم. در بیمارستان پر شده بود از بچه‌های مجروح سپاه و مردم بومی. می‌گفتند اصلا به هیچ وجه صلاح نیست. شهر ناامن است. امکان دارد دوباره بمباران شود. باید شما را ببریم کرمانشاه. آن‌ها حریف من نشدند و آخر من را به باغ‌های کنار پاوه بردند. یک ساعتی من را در آنجا چرخاندند و وقتی که نزدیک شب شد گفتند صلاح نیست شما حتی در این باغ بمانید. ما را به زور بردند کرمانشاه. من یک همشیره داشتم که شوهر او هم سپاهی بود و کرمانشاه تنها بود. رفتم پیش او.

قسمت جالبش اینجاست که ما رفتیم کرمانشاه و مثلا به جای امن و شهر امن پناه بردیم. وقتی رفتیم کرمانشاه دیدیم تازه آنجا عملیات شروع شده. صدام در هر کوچه‌ای مثل نخود و کشمش بمب خوشه‌ای می‌انداخت. سال ۶۶ اوج جنگ بود که صدام کرمانشاه را به شدت بمباران کرد. بالا‌ترین آمار جانباز خانم را کرمانشاه داشت. من کرمانشاه هم امنیتی نداشتم. با خواهرم که در آن خانه استیجاری بودیم. او یک بچه داشت و من هم یک بچه داشتم. همین طور می‌نشستیم و منتظر شهادت بودیم. من تا چند روز را با همین منوال گذراندم. تا مجدد یک ماهی گذشت و خودم با ماشین کرایه‌ای و با بچه، بلند شدیم آمدیم پاوه. دوباره من در آن خانه زندگی‌ام را شروع کردم.

زندگی ما یک زندگی رزمندگی و مهاجرتی بود/ همسرم قبل از شهادت در برف‌ها با آب یخ وضو گرفت و نماز خواند

گفتید دوست نداشتید کرمانشاه بروید. به این خاطر بود که دوست نداشتید از بحبوحه جنگ دور باشید یا اینکه می‌خواستید به همسرتان نزدیک‌تر باشید؟


چند دلیل داشت. یکی اینکه می‌گفتم زندگی من اینجاست. من باید اینجا زندگی کنم تا هرچه خواست خدا باشد. می‌دانستم همسرم هم که از منطقه برمی‌گردد، می‌آید سر خانه و زندگی‌اش و از آنجا بلند نمی‌شود جای دیگر برود. من می‌بایست آنجا زندگی می‌کردم. جنگ هم که خاتمه پیدا نکرده بود. زندگی من کلا آنجا بود. یک وانت وسیله داشتیم که به محض اینکه به ایشان می‌گفتند شما نظامی هستید امروز بروید فلان شهر، ما فوری این وسایل را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم. زندگی ما یک زندگی رزمندگی و مهاجرتی بود.

شهید قهاری از فرماندهانی که بعد از شهید بروجردی عملیات‌های پارتیزانی با احزاب کرد داشت

 بعد از والفجر۱۰ کدام عملیات برای شما یا شهید قهاری، یک عملیات خاطره انگیز بوده است؟
به شهید قهاری می‌گفتند مسیح دوم کردستان، دلیلش این بود که ایشان بعد از شهید بروجردی از کسانی بود که عملیات‌های پارتیزانی با احزاب کردی در کردستان داشت و دائم با آن‌ها درگیر بود. در این عملیات‌ها ایشان خبره بود. یک نظامی به تمام معنا بود. در اوج درگیری نمازش را می‌خواند. حتی همین عملیاتی که در جهنم دره خوی منجر به شهادتش شد، آن برادرانی که در کنارش بودند، می‌گویند، در آن برف‌ها با آب یخ وضو گرفت و نماز خواند. ایشان یک شخصیت نظامی تنها نبود. یک شخصیت نظامی دینی و مذهبی خوبی بود. همه ابعاد را با هم رعایت می‌کرد. عملیات‌های ایشان را نمی‌توان نام برد زیرا درگیری با کومله، عملیات‌های از قبل تعیین شده‌ای نبود.

در عملیات مرصاد، آنقدر دستش روی تفنگ بود که انگشت‌هایش تاول زده بود


 در زمان جنگ چطور؟

عملیات مرصاد اینچنین بود. عملیات مرصاد برای خودش فلسفه خاصی دارد، سال ۶۷ امام دستور آتش بس دادند و بعد از آن منافقین حمله کردند. در آن زمان شهید در تهران داشت دوره دافوس می‌دید. به محض اینکه عملیات شروع و او مطلع شد، بلافاصله از تهران به محل عملیات رفت. یک اسلحه کلاش داشت که خودش از دشمن غنیمت گرفته بود و یک خشاب قابلمه‌ای داشت، همیشه در عملیات‌ها باید این اسلحه را به دست می‌گرفت و می‌گفت: "به این اسلحه عادت دارم و برایم خوش دست است". پس از با خبر شدن از اینکه عملیات هست، بلافاصله به منزل آمد، اسلحه‌اش را برداشت و خشاب‌هایش را آماده کرد. همیشه اسلحه‌اش آماده بود. بلافاصله رفت سر پل ذهاب و اسلام آباد، پس از چند روز برگشت خانه، اما از نظر بنیه بدنی نصف شده بود، لاغر شده بود و همه دست‌هایش تاول زده بود از او پرسیدم چرا به این شکل درآمدی؟ گفت: من هر ۴۸ ساعت یک کمپوت گیلاس می‌خوردم، ولی ایرادی ندارد و چیزی نشده است، دوباره غذا می‌خورم و مثل قبل می‌شوم.

در واقع این عملیات مرصاد طوری ترسیم شده بود که دشمن گفته بود این زمان (یعنی بعد از قطعنامه) اگر من حمله کنم هیچکس نیست روبرویم بایستد و همه نیروهای ایران را غافلگیر می‌کنیم. و منافقین تفکرشان این بوده که حالا چون امام آتش بس را پذیرفته، می‌توانند به راحتی حمله کنند، اول کرمانشاه را بگیرند، بعد همدان را و بعد هم بیایند و تهران را بگیرند. تفکرشان این بود که به راحتی می‌توانند کشور را بگیرند. در حالی که مردم خودشان جلو آمدند و دفاع کردند، خیلی از خانواده‌های سرپل ذهاب و اسلام آباد آمدند و دفاع کردند، زن‌ها بعضی با سنگ و چوب به مقابله با دشمن آمده بودند.

شهید قهاری می‌گفت در مرصاد انگار مغز منافقین را شستشو داده بودند و گفته بودند به راحتی می‌توانید کشور را بگیرید

آن زمان شما ساکن کدام شهر بودید؟

آن موقع من ساکن همدان بودم، همدان هم موقت بودم چون شهید قهاری آمده بود تهران دوره دافوس ببیند، من هم آمدم همدان یک سال بمانم (همدان شهر خود شهید بود) تا دوره شهید تمام بشود و با هم برگردیم منطقه. همینطوری هم شد ایشان بعد از اینکه دوره دافوس را تمام کرد وسیله‌هایمان را جمع کردیم و برگشتیم به مریوان زندگی را شروع کردیم. شهید در عملیات مرصاد نقش اساسی داشت. آنجا ایستاده و دفاع کرده بود و می‌گفت: سرقله که ایستاده بودم، یک مسیری بود که منافقین از آن رد می‌شدند تا به کرمانشاه بروند. می‌گفت: پشت هم و مثل گوسفند آن‌ها را می‌زدم. آنقدر دستش روی تفنگ بوده که انگشت‌هایش تاول زده بود. کل وزنش شاید ۵۰ کیلو می‌شد، می‌گفت اگر می‌خواستم بروم جایی غذا بخورم و استراحت کنم، فرصت را از دست می‌دادیم و دشمن نفوذ می‌کرد. شهید قهاری می‌گفت: انگار مغز این منافقین را شستشو داده بودند و به آن‌ها گفته بودند که بروید، هیچ کس نیست دفاع کند و به راحتی می‌توانید کشور را بگیرید. به نظر من همه رزمندگان عملیات مرصاد اینگونه دفاع می‌کردند که توانستند منافقین را برای همیشه تار و مار کنند.

در مورد موضوع پذیرش قطعنامه می‌گفت ما تابع حضرت امام هستیم

واکنش شهید قهاری نسبت به پذیرش قطعنامه چه بود؟

حضرت امام (ره) همیشه می‌فرمودند که جنگ یک نعمت است. یکی از نعمت‌هایش این بود که حس می‌کردیم به خدا، به مرگ و به شهادت نزدیک تریم. یعنی راهی هست برای شهید شدن، او هم از تمام شدن جنگ غصه می‌خورد یعنی همین عقیده را داشت و دوست داشت که پیروزی نهایی را به دست بیاورد، هرچند که ما پیروزی نهایی را به دست آوردیم و شکست نخوردیم اما می‌گفت که صدام مهره آمریکاست و به ما ظلم کرده ما باید دفاع بیشتری داشته باشیم ولی از آنجایی که امام (ره) برای ما امام و مرجع تقلید بود، می‌گفت چون حضرت امام فرموده است ما تابع حضرت امام باشیم، لکن اگر حضرت امام آتش بس نمی‌داد ما سراپا آماده بودیم برای جنگیدن و خدمت.



بعد از جنگ هم در منطقه کردستان جنگ داشتیم/شهید قهاری بعد از جنگ هم هیچ آرامش و آسایشی نداشت

برای امثال شهید قهاری با یک شغل عملیاتی جهاد بعد از تمام شدن جنگ هم ادامه داشته، کمی از بعد جنگ بگویید؟

حدوداَ سه سال ایشان فرمانده سپاه مریوان بود و ما این سه سال را در مریوان ساکن بودیم، فرزند دومم فاطمه هم در بیمارستان الله اکبر مریوان به دنیا آمد. در آن دوره من حتی برای زایمان هم به شهر خودم سنندج نرفتم. ما بعد از جنگ هم در منطقه کردستان جنگ داشتیم. در آذربایجان غربی و سیستان و بلوچستان جنگ داشتیم. الان هم در این مناطق با گروهک‌های مختلف جنگ داریم. کومله و دموکرات بعد از قطعنامه در منطقه بودند یعنی اگر بررسی کنید، می‌بینید عملیات‌های شهید قهاری در کردستان اکثرا با حزب کوموله و دموکرات بود و بیشتر عملیات‌هایش با احزاب بعد از جنگ بوده است. یعنی ایشان هیچ آسایش و آرامشی بعد از جنگ در آن منطقه نداشت. عملیات‌هایی داشت که با فرماندهان کومله و دموکرات تن به تن درگیر شده و خودش بعضی از این فرماندهان را اسیر و بعضی را به درک واصل کرده بود. این‌ها را خودش مکتوب کرده و دست نوشته‌هایش هست هنوز. هم چنین ایشان صد‌ها عملیات برون مرزی داشته است که خود من به عنوان همسر ایشان نمی‌دانستم که او به کجا می‌رود و چه می‌کند، جزئیات را نمی‌گفت و صلاح نبود که بگوید چون محرمانه بود.

بعضی از مردم از شهرهای مرزی خبر ندارند/شهید قهاری هفت سال پیش در همین مرز‌ها به شهادت رسید

شاید دیدگاه برخی از مردم این باشد که بعد از جنگ تحمیلی دیگر جنگ تمام شد و جنگی وجود ندارد، در صورتی که اینطور نبوده و نیست و هنوز هم جنگ جریان دارد. دشمن چشم دیدن جمهوری اسلامی و پیشرفت نظام اسلامی را ندارد. همین الان ببینید که آمریکا چه بازی‌هایی سر ما در می‌آورد؟! به خاطر چیست؟ به خاطر پیشرفت جمهوری اسلامی است. بعضی جا‌ها از من سوال می‌کنند که همسرت کی شهید شد و من می‌گویم اسفند ۸۵ تعجب می‌کنند، می‌گویند مگر هنوز هم ما شهید می‌دهیم؟ بعضی‌ از شهرهای مرزی دورند و اطلاعی از اتفاقاتی که در این نواحی می‌افتد، ندارند. در صورتی که شهید قهاری هفت سال پیش در سال‌های بعد از جنگ در همین شهرهای مرزی شمال غرب کشور در درگیری با پژاک شهید شد.

 


پنجشنبه یکم خرداد 1393 ساعت 0:24
شهیدابراهیم همت-شهیدناصرسیفی-شهیدطاهرعبداله زاده-علی احمدباباخاص-علی محمدباباخاص-کاک احمدباباخاص-سردارولی اله همت-

 


 

 


چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 19:29

شهید حسن زمانی سال 58 با پوشیدن لباس سپاه به جرگه ی پاسداران انقلاب (گردان 4 فتح از پادگان ولیعصر عج) پیوست .سپاه کرمانشاه و سپس پاوه اولین منطقه خدمت او به انقلاب بود . از همان جا بود که الگو و فرماندهی چون احمد متوسلیان در مسیر زندگی او قرار گرفت .


از معاونت گردان تافرماندهی محور+تصاویر


 

از همان ایام با امام و انقلاب آشنا شد . حسن دو مرتبه به خاطر پخش اعلامیه های امام دستگیر شد . اما هرگز دست از مبارزه بر نداشت .

 

 

انقلاب به پیروزی رسید . حسن موقعیت خوبی از لحاظ مالی در بازار پیدا کرده بود . اما به یکباره همه را رها کرد . سال 58 با پوشیدن لباس سپاه به جرگه ی پاسداران انقلاب (گردان 4 فتح از پادگان ولیعصرعج)پیوست .

 

سپاه کرمانشاه و سپس پاوه اولین منطقه ی خدمت او به انقلاب بود . از همان جا بود که الگو و فرماندهی چون احمد متوسلیان در مسیر زندگی او قرار گرفت .

 

زمانی که جنگ شروع شد حسن با دوستانش مشغول پاکسازی منطقه ی مریوان بود . در سال اول جنگ در این منطقه بارها مجروح شد .

 

با شکل گیری تیپ ها و لشگر ها در منطقه ی جنوب مسئولیت های حسن از معاونت گردان شروع شد . سپس فرمانده و بعد جانشین تیپ و ... تا این که مسئول محور لشگر شد .

 

 

خاطرات و حماسه های حسن زمانی هنوز در یاد فرماندهان و پیشکسوتان جنگ چون ستاره ای می درخشد .

 

در عملیات آزادی خرمشهر جانشین گردان حمزه بود . منطقه ی شلمچه رشادت آنها را به یاد دارد . آنها اولین نیروهای تهرانی بودند که به مسجد جامع خرمشهر رسیدند .

 

دی ماه سال 61 برای ازدواج با دختر یکی از بستگان به تهران آمد . مراسم بسیار ساده بود . اگر مجلس آنها رونق ظاهری نداشت اما صفا و صمیمیت در آن موج می زد .

 

 

در والفجر مقدماتی معاون تیپ ابوذر بود . در سال 62 بعد از عملیات والفجر 4 آثار پیری و شکستگی را در چهره ی او مشاهده می کردیم . در این عملیات بسیاری از دوستانش از او جدا شدند .

 

داغ سردارانی نظیر اصغر رنجبران ، مهدی خندان ، شهید حاجی پور ، شهید ورامینی ، شهید معصومی ، شهید نظام آبادی و ... حسن زمانی را پیر کرد .

 

برای عملیات خیبر بچه های گردان حمزه را به منطقه ی جفیر در نزدیکی محور عملیات آورد و برای آنها صحبت کرد.

 

 

حسن مطیع فرماندهی بود . نیروها در منطقه ی طلائیه و جزایر مجنون کار را شروع کردند .

 

طبق دستور فرماندهی و با شروع عملیات ، پل بزرگ متحرکی را جهت عبور تدارکات به سمت منطقه آورد .

 

 

دشمن با اجرای آتش سنگین و بمباران شیمیایی و با به کار گیری گارد ریاست جمهوری خود مانع پیشروی آنها شد . حسن مجروح شده بود . اما با درایت او قبل از روشن شدن هوا مجروحین و شهدا را از منطقه تخلیه کردیم.

 

لحظاتی بعد پل را به سمت جلو انتقال دادیم . وقتی برگشتیم حسن در گوشه ای آرام خوابیده بود !

 

 

با تعجب به سراغ او رفتیم . کسی که از کوههای سر به فلک کشیده ی غرب تا دشت های سوزان جنوب لحظه ای آرامش نداشت و به دنبال ادای تکلیف بود حالا آرام خوابیده بود ! پاتک عراقی ها شدید تر شده بود . آنها تا چند قدمی ما رسیده بودند .

 

 

سردار شهید حسن زمانی آرزو داشت گمنام بماند . خدا هم آرزویش را در جزایر مجنون بر آورده کرد .

 

حسن از هشتم اسفند 62 شیدای مجنون شد و در آنجا ماند . هفت ماه بعد محمد رضا تنها پسر او به دنیا آمد


چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 19:10


  شهید محمد باقر طباطبایی نژاد درسال 1341 در جنوب شهر تهران در خانواده ای روحانی متولد شد.قلم و زبان از بیان ایثارها و مبارزات ایشان ناتوان است.مبارز خستگی ناپذیر، کلامش بر دلها حکمرانی می کرد

با صدای اولین گلوله های دشمن بعثی که سکوت مرزها را در هم شکست و ضدانقلاب کوردل جدی تر از همیشه در خاک مقدس کردستان، ندای هل من مبارز سر می داد، آن بزرگوار (که یک ماه پیش از این حادثه، به عضویت سپاه در آمده بود)، پس از گذشت یک هفته از جنگ تحمیلی، همراه با عده ای دلاورمردان سپاه عازم کردستان شدند تا به وظیفه خود عمل کرده و کردستان مظلوم را از لوث وجود این یاغیان پلید، پاک سازند.

به راستی قلم و زبان از بیان ایثارها و مبارزات ایشان ناتوان است. سزاوار است تا صخره های هولناک، دره های مرگبار کردستان و ارتفاعات سر به فلک کشید ه و صعب العبور غرب، زبان گشوده، روایت شیرین سردار سرفراز و همرزمان دیگرش را نقل نمایند و سرود حماسه ها و ایثارشان را بسرایند.

ایشان در مدت هشت سال مبارزه خستگی ناپذیر در محورهای غرب کشور، با مسئولیت های متفاوت مانند مسئولیت پرسنلی ستاد غرب، فرماندهی سپاه سقز، فرماندهی سپاه باختران، فرماندهی سپاه پاوه و فرماندهی قرارگاه نصر رمضان، به دفاع از آرمانهای والای جمهوری اسلامی ایران پرداخت.


 

دیده یا شنیده نشد که کسی را برنجاند و بیازارد

شهید طباطبایی نژاد تواضع و فروتنی خاصی در کنار اخلاص و ایثارش داشت. شهامت و شجاعت، به کار بستن عقل سلیم و تجارب به دست آمده در انجام امور، علاقه شدید همسنگران و همرزمانش به ایشان و برخورد خوب و مردم داری او باعث شده بود که مردم منطقه نیز شیفته و شیدای او شوند. چیزی که آن شهید بزرگوار را به کارش دلگرم و علاقمند کرده بود،‌ عشق و ایمانی بود که نسبت به کار در کردستان داشت.

همیشه از مظلومیت افراد و فقر فرهنگی که به آنان روا داشته اند، سخن می گفت و بر احوال ایشان خون دل می خورد. هنوز خاطره زیبای آن تبسمهای شیرین و دلنشین که نشان از قلب رئوف و مهربانش داشت، در اذهان همکاران و آشنایانش باقی است.


او با قرآن مانوس بود و علاقه فراوانی به مطالعه کتابهای اعتقادی، بویژه نهج البلاغه داشت و در گفتار و کردارش، ‌از احادیث و آیات، بسیار بهره می برد.


التزام عملی و تقید او به احکام اسلام باعث شده بود که کلامش بر دلها بنشیند و در نصایح خود ارزشهای متعالی اسلام را گوشزد کند. او با احساس تعهد و مسئولیتی که داشت در جهت خالص کردن نیت ها برای خدا و تبعیت از حضرت امام (ره) و ولایت فقیه و دوری از مظاهر فریبنده دنیوی برادران پاسدار را سفارش می کرد.

دائماً به نیروها تاکید و توصیه داشت که آموزش نظامی را خوب بیاموزیند، زیرا که جنگ ما با دشمنان اسلام هر روز پیچیده تر می شود. بنابراین تقویت بنیه دفاعی کشور اسلامی برای پاسداری از ارزشهای انقلاب، را عاملی مهم می دانست.

او کلامی شیرین داشت. دیده یا شنیده نشد که کسی را برنجاند و بیازارد. هرگز دیده نشد که غیبت کند، یا دروغ گوید و یا حرف لغوی بزند.

این راهی را که ما انتخاب کردیم سختی های زیاد دارد

پدرش نقل می کند: "در سال 1357 نیمه شبی که سید باقر خسته از تظاهرات برگشته و از فرط خستگی تاب نداشت، دراز کشید و همان طور خوابش برد. مدتی بعد به آرامی بلند شدم و خواستم زیر سرش بالش بگذارم که یک مرتبه بلند شد و بالش را به کنار گذاشت. وقتی دلیل آن را پرسیدم گفت: این راهی که ما آن را شروع کرده‌ایم از این سختی ها زیاد دارد باید از حالا به این چیزها عادت کنیم."

شهادت سید مبارز

سید باقر با وجود آن همه مجاهدت خالصانه و مستمر، دلش در عالم دیگری بود و ناراحت از اینکه چرا پس از هشت سال حضور در صحنه های ایثار و شهادت و مصاحبت با ابرار، هنوز در این دنیای خاکی باقی و به فیض شهادت نایل نیامده است،‌ لذا با ابتهال و تضرع به آستان ربوبی طالب شهادت بود، تا اینکه لطف حق شامل حالش شد.

که سرانجام در پنجم مرداد 1367در حالی که عازم عمق خاک عراق بود با عده‌ای دیگر از همرزمانش در کمین بعثیان ملحد گرفتار و پس از نبردی سخت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در جوار حق مأوا گزید.


چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 18:56

فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پاوه
«غلامرضا قربانی مطلق» در سال 1332 ه ش در محله «امیر اتابک»در تهران دیده به جهان گشود و سر نوشت چنین رقم خورد که تنها فرزند خانواده باشد .از او پسری به نام حسن به یادگار مانده به اضافه همین چند خط ،به همراه چند قطعه عکس و یک نوار سخنرانی .تمام تلاش و جستجو برای یافتن چیزی بیش از این ها نا کام ماند .برای نویسنده این سطور شهید «مطلق» از آن رو مورد توجه و در یاد ماندنی است که حاج «احمد متوسلیان »در مقابل جسم در خون طپیده او زانوی ادب بر زمین نهاد و چون ابر بهاری ،زاز زار گریست «.حیدر» رزمندگان ،تعلق خاطر عجیبی به دو تن از رزمندگان داشت ،یکی همین غلامرضا مطلق ،و دیگری محمد توسلی . زاری و ناله حاج احمد را تنها در کنار پیکر این دو تن دیده اند و بس .یک نکته قابل توجه دیگر نیز وجود دارد ،توجه کنید :
«احمدمتوسلیان» و «غلامرضا» از بدو آشنایی ،دوشا دوش یکدیگر در تمامی صحنه های مقابله با ضد انقلاب حضور داشتند در پی آزاد سازی شهرستان« پاوه» در دی ماه 1358 حاج« احمد» که سرپرستی فاتحان شهر را بر عهده داشت به جای اینکه خود فرماندهی سپاه شهر را به دست گیرد این مسئولیت را بر دوش «غلامرضا قربانی مطلق» نهاد و حکم فرماندهی سپاه« پاوه »به نام این جوان قد بلند و خوش مشرب ،که ریش انبوه و سیاه و موهای مجعدش جذابیت خاصی به او می بخشید ،صادر شد و حاج« احمد» فرماندهی عملیات سپاه «پاوه» را پذیرفت .با توجه به شناختی که طی تحقیقاتم از وسواس و دقت فوق العاده احمد در انتخاب افراد جهت واگذار نمودن مسئولیت پیدا کرده ام .این عمل او نشان دهنده اعتقاد و اطمینان وافر آن عزیز به توانایی و مدیریت شهید «مطلق» است .به هر حال ،عروج زود هنگام« غلامرضا» این فرصت را به حاج «احمد» نداد تا نتیجه نهایی سرمایه گذاری خود را ببیند .یقین دارم که اگر شهادت زود هنگام در تقدیر این فرمانده همیشه خندان رقم نمی خورد ،به یقین یکی از سرداران کلیدی دفاع مقدس می توانست باشد. پرچمداری که چه بسا نامش همردیف «همت» و «موحد دانش» و «زین الدین» برده می شد .زمانی که او فرماندهی سپاه یک شهر مهم را بر عهده داشت ،قالب عزیزانی که بعدا پرچمداران نام آور سپاه اسلام شدند نیروهای ساده و گمنام بودند .
در فروردین 1358 ،پس از یک دوره فشرده آموزشی در محل کاخ سعد آباد ؛«غلامرضا» به سپاه منطقه 6 واقع در خیابان خردمند اعزام شد .در همان جا بود که با هر دو همرزم جدا ناشدنی خود آشنا شد ؛«احمد متوسلیان» و «محمد توسلی» ،و از آن پس تا اعزام به کردستان ،در« بانه» ،«بوکان» و «سنندج» و سر انجام در پاوه دوشا دوش یکدیگر ،به ستیز با ضد انقلاب پرداختند .
صبح روز چهارم اردیبهشت ماه سال 1359 که «غلامرضا» و« علی شهبازی» جلوی مقر سپاه مشغول صحبت بودند ،سفیر مرگبار خمپاره 120 و پس از آن صدای مهیب چند انفجار شهر را به لرزه در آورد .«غلامرضا» و« علی» هر دو میان غبار و دود ناشی از انفجار گم شدند و زمانی که خودمان را با لای سر آنها رساندیم ،تنها «علی» بود که ناله می کرد .«غلامرضا» خاموش و غرق در خون افتاده بر پشت ،روی خاک دراز کشیده بود . یکی از پاهایش به طور کامل از زیر کمر قطع شده و سینه و پهلویش ،مشبک شده یود .فریاد یا حسین فضای پادگان را پر کرد هر کس سر در گریبان خود گرفته بود و ناله می کرد .زمانی مهع احمد از ماجرا با خبر شد به زحمت خودش را کنترل کرد . سر انجام با رسیدن به با لا ی سر جنازه ،بغضش ترکید . نشست و آرام و بی صدا ،اشک ریخت .پیکر در هم کوفته «غلامرضا» را در پاوه غسل دادند و برادر« احمد» شب همه شب را تا خروسخوان صبح در کنارش ماند و در خلوت خود تلخ گریست .

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه- ولادت 1333،  شهادت 16/2/59


سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق، فرمانده سپاه پاوه

سردار غلامرضا قربانی مطلق(نفر اول از سمت چپ)، فرمانده سپاه پاوه - در تصویر سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان نیز دیده می شود

سردار غلامرضا قربانی مطلق(فردی که از همه بالاتر ایستاده)، فرمانده سپاه پاوه- در تصویر سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان نیز دیده می شود

سردار غلامرضا قربانی مطلق(نفر دوم از سمت راست)، فرمانده سپاه پاوه


چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 1:47



  شهيد عبدالحميد قاضي مير سعيد از شهداي دانشجويي است كه در دوران نوجواني براي خود برنامه خودسازي تنظيم كرده و در تقسيم اوقات شبانه روز، علاوه بر تحصيل علم، ساعاتي را به مطالعه كتاب هاي سياسي عقيدتي و مسائل عبادي اختصاص داده بود.

 

استاد درس روان شناسي خيلي مذهبي نبود، روز امتحان آخر ترم بعضي از دانشجويان استرس داشتند، استاد كه اضطراب بچه ها را ديد براي آرامش آنها گفت: يك نفر برايمان لطيفه تعريف كند، بلافاصله حميد از جايش بلند شد و گفت:بااجازه استاد همه يك حمد بخوانيم تا دلهايمان آرام شود.

 

 

شهيد ˈعبدالحميد قاضي مير سعيدˈ در17 مرداد سال 1339 درشهر طالقان متولد شد، سيادت و درايت ، او را از همان كودكي از همسالانش متمايز مي كرد، سالهاي تحصيل را با موفقيت گذراند ، دبيرستان را تمام نكرده بود كه براي خودش برنامه خود سازي تنظيم كرده بود و در تقسيم اوقات شبانه روزي اش علاوه بر تحصيل علم، ساعاتي را به مطالعه سياسي عقيدتي و مسايل عبادي اختصاص داده بود.

 

 

سال 57 در دانشكده پزشكي دانشگاه اصفهان پذيرفته شد،با پيروزي انقلاب گروههاي سياسي مختلف و هوادارانشان، دانشگاه را محل تاخت و تاز خود قرار دادند، حميد در كنار نيروهاي مذهبي دانشگاه به مقابله با ضد انقلاب پرداخت، كمي بعد با طرح انقلاب فرهنگي حميد با قدرت مديريت و درايت به عنوان مسئول اردوي فرهنگي در كنار نيروهاي انقلابي دانشگاه و در قالب گروه هاي جهادي به مناطق محروم اعزام شد.

 

 

سال 59 با همه فراز و نشيب هايش به نيمه رسيده بود كه يكي از دوستانش در پاوه شهيد شد، عراقي ها هم طبل جنگ را در سراسر مناطق مرزي نواخته بودند، حميد بلافاصله عازم كردستان شد، 21 سالش بود كه به عنوان مسوول روابط عمومي سپاه و قائم مقام فرماندهي سپاه مشغول شد.

 

 

با رفتن شهيد حاج همت به جنوب كشور، حميد فرماندهي سپاه پاوه را عهده دار شد، دانشگاه ها كه باز شد، حميد به اصرار دوستانش و با استفتايي كه كرده بود دوباره به شهر اصفهان برگشت.

 

 

حضورحميد درجبهه ها واصرارش به مسوولان براي رفتن به خط مقدم مايه دلگرمي نيروهاي رزمنده بود، اعتقادش اين بود كه از اعزام نيروهاي كم تجربه به خطوط مقدم جلوگيري شود تا باعث تضعيف روحيه نيروها نشوند.

 

 

عبور رزمندگان اسلام از اروند خروشان در عمليات والفجر 8 و فتح بندر فاو در بهمن سال 64 ، كام دشمنان را تلخ كرده بود، صداي بسيجيان و سربازان روح الله از مناره هاي شهر فاو شنيده مي شد دشمن منطقه را سخت مي كوبيد، فاو شريان حيات نفتي عراق بود.

 

 

حميد اصرار داشت بايد به آن طرف اروند و نزديك خط مقدم بروند مي گفت، همان جا بايد مجروحين را درمان كنيم، ممكن است تا رسيدن قايق به اين طرف بچه ها شهيد شوند.

 

 

شور و شوق وجود حميد را گرفته بود، گويي آن سوي اروند دوستان شهيدش او را صدا مي كردند، اين سوي اروند با شنيدن اذان ظهر حميد آماده نماز مي شود كه مجروحين جديد را مي آورند، حميد درنگ نمي كند و براي رسيدگي به حال آنها پوتين هايش را بسته نبسته با عجله بسويشان مي رود كه انفجار خمپاره، 26 بهمن سال 64 را براي حميد روز وصل و رهيدن از دنياي مادي مي كند.

 

خاطره اي از همسر شهيد

 

همسر شهيد قاضي مير سعيد مي گويد: يك شب باراني بود و فرداي آن روز حميد امتحان داشت، رفتم تو حياط و شروع كردم به شستن لباس‌ها و ظرف‌ها، همين طور كه داشتم، لباس مي‌شستم، ديدم حميد آمده پشت سرم ايستاده، گفتم، اينجا چكار مي‌كني؟ مگر فردا امتحان نداري؟

 

دو زانو كنار حوض نشست و دست‌هاي يخ زده ‌ام را از داخل تشت آورد بيرون و گفت: از تو خجالت مي‌كشم، من نتوانستم آن زندگي ‌اي كه در شأن تو بود را برايت فراهم كنم،دختري كه در خانه پدرش با ماشين لباس‌شويي لباس مي‌شسته ،حالا نبايد در اين هواي سرد مجبور باشد... حرفش را قطع كردم و گفتم: من مجبور نيستم، با علاقه دارم كار مي‌كنم، همين قدر كه درك مي‌كني و مي‌فهمي و قدرشناس هستي، برايم كافي است.